دانه که باشیم درخت میشیم اخرش...مطمئن باش
کوچکتر که بودم حالا نه خیلی کوچیک منظورم قدیمتر هاست فکر میکردم لذت داشتن یه رابطه ی به همیشه با هم بودنشه...به همیشه خندیدن...به همیشه طرف رو برای همیشه خواستن...به اینکه اونقدر رخنه کنی توی وجودش که حتی لحظه ای فکر نکنی به نبودش...که دلت بلرزه..بگیره از فکر نبودش...از مال تو نبودنش....
قفس نساختم هیچ وقت حداقل اینو مطمثنم که ادم به زور نگه داشتن نبودم...که ادم به هر قیمتی کسی رو خواستن...
راحتم دل نکندم هیچ وقت شاید به این خاطر که فکر میکردم دل یا مال بستنه یا کندن...غیر از این دوتا چیز دیگه برام مفهوم نداشت...دنیای من دنیای صفر و یک بود...یا طرفت بود و مال تو بود یا نبود و باید از ذهنت...از دل و روحت پاکش میکردی...
این بود که فکرا میومدن و نمیرفتن بیرون حتی...این بود که نمیفهمیدم همین که دارم سعی میکنم به کسی فکر نکنم خودش یعنی دارم بهش فکر میکنم...یعنی با تمام تلاشم هنوز توی ذهنم داره میچرخه...داره نفس میکشه...داره میاد و نمیره.....
یادم نیست چه سالی بود که اتفاقی با دوستی اشنا شدم که زندگیم رو خیلی عوض کرد..یعنی طرز فکرم به زندگی رو...دنیای من براش مثل کف دستش بود...انگار سالها سر و کله زده بود باهاش و حالا تک تک خطهاش رو از حفظ بود و رازی که توی هرکدومشون نهفته بود...
یه شب بهم گفت : بهت نمیگم به چیزی فکر نکن...بهت میگم اگر چیزی اومد تو ذهنت و بهش فکر کردی بعد رهاش کن...بذار بره...نذار اونقدر بمونه که تا اعماق وجودت ته نشین بشه...
میگفت: مشکل تو چه جور تمام کردن رابطه ها نیست بلکه چه طور شروع کردنشه که به پایان نرسه...
بهم گفت: تخم دوتا درخت که کنار هم با اندازه خاص و مشخصی کاشته میشن اولش از هم دورند...شاید در مقابل کوچکی دانه ها اون فاصله روبا سالها دویدن هم نشه پر کرد و از بین برد اما فقط کافیه به دانه ها زمان داد تا از دل خاک بیرون بزنند....با فاصله ی مشخص کنار هم رشد کنند...بالا و بالا تر برند...اونوقت میبینی وقتی رسیدن اون بالا...وقتی توی این سالهای بالا رفتن همدیگرو خوب شناخته بودن و فهمیده بودن چطور باید با هم و کنار هم رشد کنند...اون بالا به چیزی نمیرسن جز چیزی که تمنای رسیدن بهشو داشتن...به شاخه هاشون که حالا اوونقدر به هم نزدیکن که نتیجه اش به سایه ی طولانی و ممتده...که چیزی نمیتونه از بین ببره اون سایه رو...که حالا اونقدر بالا رفتند و کنار هم رشد کردند که نه دست کسی به هرس کردن و جدا کردن شاخه ها میرسه و تازه اگرهم برسه اون پایین تر ریشه هایی هست که اونقدر توی دل خاک توی وجود هم فرو رفتن که جدا کردنشون مرگ درختهاست...
رابطه ما ادمها هم مثل اون دوتا درخته...اگر از اول فاصله رو رعایت کنیم...اگر یاد بگیریم کنار هم رشد کنیم و گاهی به خاطر دل اون یکی یا حتی نیازش از سهم اب و نور باغچه بگذریم اون وقت جدا کردن رابطه ای که ریشه هاش به هم گره خورده از دست هیچ کس بر نمیاد
حالا اما مدتهاست یاد گرفتم دوستای من...اونایی که مدتها یا حتی ساعتها کنارم بودن...برام عزیز بودن که گوشه ای از خاطره های دلم باهاشون سر شده صفر و یک های مطلق زندگی من نیستند که یا باشند یا برن و تمام بشن...
یاد گرفتم که اگر کسی برام عزیز بود برای همیشه بودنش تلاش کنم نه همیشه داشتنش...که فرقه بین بودن کسی یا داشتنش...که ادمهای زندگی من اگر اهل موندن باشن نیازی به قفس حتی قفس طلایی ندارند و اگر دل موندن نداشته باشن همیشه جزو خوبترینها می مونند برام
دوست من یه سالی که حالا خیلی دور به نظر میرسه به من یاد داد که رابطه ها همیشه سیاه یا سفید نیستند
گاهی خاکستری هم میشن واون وقتیه که خاکستری به چشم من میشه قشنگترین رنگ دنیا....