ادمیزاده دیگه
خوب ادمیزاده دیگه...گاهی دلش یهو چیزهای احمقانه میخواد...حالا نه واقعا احمقانه اما از اون چیزهایی که وقتی با صدای بلند به بقیه میگی چشماشونو ریز میکنند و یه پوزخند میزنند بهت که برو بابا دلت خوشه...اخه اینم شد هوس؟
خوب ادمیزاده دیگه...کار دلش که حساب کتاب نداره...حرف حساب حالیش نمیشه که بخوای بهش بگی باید چی بخواد و برای چی پاشو زمین نکوبه...که هی زیر لب غر نزنه میخوام میخوام....حساب کتاب که نداره بتونی یه نگاه چپ بهش بکنی و چشم غره بری که یعنی تا اون روی سگم بالا نیومده ساکت شو...
ادمیزاده و دلش و ویارها و هوس هاش...اصلا هر چی این ادمیزاد میکشه از همین دلش میکشه...از بهانه ها و هوس های بی موقعش که یهو میوفته به جون ادم که یه چیزی بخواد و هی نتونه جلوی میل به خواستنش رو بگیره و مجبور شه بلند بلند جلوی یک عالمه ادم عاقل و بالغ بی مقدمه یه چیزی بگه از خواسته های دلش که دیگه با هیچ ماله ای نتونه گندی که زده رو درست کنه....
خوب منم ادمیزادم دیگه...حالا هی شما عاقل و بالغ ها کجکی نگام کنید و هی زیر لب بگید دختره دیوونه است اما من....
اما من دلم....
اما من دلم اینروزها بدجوری کسی میخواد که ساعت قرص خردنشو بهش یاداوری کنم...که صبحها ساعت بذارم بیدار شم تا بیدارش کنم....که از سر کار که برمیگرده بهش بگم خسته نباشی عزیزم...امروز چطور بود؟
خوب ادمیزاده دیگه...از فرداش که خبر نداره که هر چیز و هر کسی رو تا کی داره و چه جوری و از کی دیگه نداره اما.....