اگر خواب باشه؟
گاهی با خودم فکر میکنم شاید وقتی فردا صبح از خواب بیدار شم ببینم که تمام اینها یه خواب بوده...نمیدونم رویا بوده یا کابوس...شایدم هر دو...اما حسی که تمام شدن تمام اتفاقات بهم میده حس ادمیه که گم شده...توی یه جای نا شناس.. یا کسی که یهو بعد از سالها زندگی فراموشی یگیره...بدون هیچ گذشته ای...بدون هیچ خاطره ای
بعد با خودم میگم اگر همه ی اینها خواب باشه چه جوری طعم خوش دوست داشتن و تلخی به اخر رسیدن رو بچشم؟
چه جوری بفهمم لذت تنها زیر بارون قدم زدن و اشک ریختن و از همه چیز خالی شدن رو...
چه جوری حس کنم قشنگی برق اشک رو تو چشمای دوستی که طاقت دیدن ناراحتی ات رو نداره؟
چه جوری از خواب بیدار شم و یادم بره چه سخته دل سپردن....سر سپردن و اخر سر سپردن عزیزت به دست کسه دیگه...؟
اگر تمام گذشته ای که گذشت خواب بود چه جوری بفهمم شیرینی یه اشتی قشنگ رو با مادری که تمام زندگیش رو به پای من گذاشته یا پدری که شب از زور خستگی جلوی تلویزیون خوابش میبره؟
چه جوری حس کنم طعم شوری اشکهایی رو که تو بغل عزیز ترینم حس کردم وقتی مجبور بودم ازش بگذرمو دعای خیرمو بدرقه راهش کنم؟
چه جوری تمام ادمهایی رو که بارها بهشون گفتم دوستشون دارم رو پیدا کنم و باز بگم جمله ای رو که تمام این سالها گفتم و اونها یا شنیدند یا نشنیده گرفتند و گذشتند؟
طعم غذاهایی که با دوستام خوردم چی؟ خنده ها و اشکهای مشترکمون چی؟ اون بوسیدنها و بغل کردنها؟ اون خداحافظی ها و امید سلام دوباره؟
به اینها که فکر میکنم میبینم چه راهه سختی اومدم...پر از غم و شادی...پر از لحظه های خوب و بد...پر از بودنها و نبودنها...اومدن ها و رفتن ها...تجربه هایی به ارزش گذشت 23 سال از عمرم...از بهترین روزهای عمرم که ساده به باد دادم یا بدترین روزهایی که دعا کردم زودتر بگذرند و ..گذشتند
روزها و خاطراتی که خوب یا بد...منو ... زندگیمو...شخصیتمو...رویاها و ارزوهامو...گذشتمو ساختند و راهی شدند برای ساختن اینده.
اونوقت باز با خودم فکر میکنم اگر یه روز بیدار شم و ببینم همه ی اینها خواب بوده چی؟