من یه اقای دوست دارم که خیلی اروم و ملایمه...
از اون ادمهایی که همیشه حرف داره برای گفتن...لبخند داره برای اروم کردن و چشمهایی داره برای همدردی کردن...
و دستهایی که .... و دستهایی که اونقدر برای من عزیزند...اونقدر همیشه گرم و دوست داشتنی اند که همیشه یه منبعی بودند برای نوشتن اما انگار گفتن و خوانده شدنشون از تقدسشون کم میکنه برای من...انگار دلم نمیخواد حتی چشم هیچ خواننده ای به توصیفشون بیفته حتی ( اصلا هم حسود نیستم !!!!)
این اقای دوست از اول اینجوری پر رنگ نبود...گاهی بود و نبود بود اون اوایل...شایدم مشکلی که اون موقع برای مغز تک بعدی من خیلی بزرگ به نظر میرسید مانع از خواستنش میشد....مانع از فکر بودنش...
این ادمه وقتی اومد توی زندگی من که ادمها برام مطلقا صفر و یک بودند....یا باید بودند تمام و کمال...مثل یه ملک شخصی یا نبودن و خودشون و فکرشون رو برمیداشتن و میرفتن...
دوست من اما ادم زندگی من نبود...مرد زندگی من نبود...حتی همیشگی هم میتونست نباشه اما یه چیزی اون گوشه ی دلم مانع از این میشد که قانون صفر و یک بخواد درموردش صدق کنه...
اینجور بود که رنگی که در ابتدا هی رو به بیرنگی میرفت شد یکی از رنگهای اصلی زندگی من ...شد سبز...ابی ...قرمز
اقای دوست همیشه مثل اب روی اتش می مونه...همیشه میدونه چی بگه...میدونه چی بخواد...حتی میدونه چه جوری ادمو گول بزنه (ببخشید خوب ) میدونه کی باید خوب باشه و کی بد...کی زور بگه و کی بشه انعطاف پذیر ترین ادم دنیا...
گاهی که خیلی جدی میشه انگار یادم میره باید غرق بشم توی کلماتش که این حرفها پشتش دنیایی تجربه است...دنیایی فکر و مطالعه است...اونوقتهاست که ناخوداگاه غرق صداش میشم...غرق تکون خوردن لبهاش...غرق نوع تلفظ کردن کلماتش و ...غرق دستهاش...دستهاش
و فقط کسائی که لذت تجربه همچین ادمهایی رو توی زندگیشون داشتن میتونند بفهمند که چه مزه ای داره داشتن ادمی که همیشه و همه جوره هست...همیشه میشه روش حسا ب کرد...میشه دوسش داشت...میشه دستهاشو گرفت و فارغ از تمام عالم و دنیا شد و در کنار ش میشه دونست که این ادم ادم همیشه موندن نیست...یعنی نمیتونه که باشه...حتی نمیدونی تا کی هست و همین باعث میشه قدر بدونی لحظه لحظه ی بودنهاشو...که نفس بکشی توی هوایی که پره از بوی عطرشو بخوای که تا ابد بوی تن این ادمه توی ذهنت ثبت بشه...که نگاهش کنی و دلت بخواد که تا اخرین لحظه ی عمر تصویرش پشت پلکهات بمونه...
و یه حبه حرف با اقای دوست:
با تو هرگز دلم نمیخواد راهها تمام بشه..حرفهات به خداحافظی برسه
با تو دلم نمیخواد بترسم از نداشتنت...از نخواستنت...از نبودنت
تو که هستی از سختی ها باکی نیست که همیشه حرفهای تو هست و دستهای و تو چشمهای تو...
ممنون بخاطر بودنت...بخاطر اینجوری بودنت