اقای همکار اومده سر میز من همین جور زل زده به ناخن هام و طراحی روش

بعد چشماشو گرد کرده میگه تو صبح ها ساعت چند بیدار میشی اخه این کارارو میکنی؟

میگم : چه ربطی به صبح داره خوب شبها میزنم...میگه یعنی هر شب؟

میگم نه بابا هفته ای یه بار

میگه: واااااا مگه نمیشوری دستهاتو؟ پاک نمیشه با اب؟

اخه من چی بگم به این؟

نگاش میکنم از این نگاههای عاقل اندر سفیه

میگه: خوب باشه پاک نمیشه ولی حتی کمرنگم نمیشه؟

درد عشقی کشیده ام که ...

من یه دفتری دارم که دقیقا یادم نیست از کی شروعش کردم...یه دفتر سیمی 300 برگ زرشکی که توش پره از نوشته های کوتاه و بلند...پر ه از شعرهایی که دلم با خوندنشون حالا یا توی کتابی یا وبلاگی یا حتی بعضی وقتها پشت کامیونی  لرزیده

خیلی جاها باهامه این دفتره...حتی گاهی وقتها  وقتی دلم تنگه...وقتی گرفته...وقتی بی حوصله ام میشینم این دفتره رو از اول ورق به ورق خوندن...

بعد هی یادم میاد این نوشته هه مال کجا بوده؟ دیالوگ فیلم بوده...چند خطی از کتابی بوده...بعد هی یادم میاد که توی چه شرایطی...کدوم روز این نوشته رو برای کدوم ادمه زندگیم فرستادم...کی بوده که فکر کردم نوشته ای از این قشنگتر نتونسته بوده حرفم رو بیان کنه...اینه که این دفتره یه دفتر معمولی نیست برام...پر از خاطراته...پر از کلماتیه که حتی ترتیبشون رو هم حفظم و اما همیشه و همیشه برام تازگی داشته

دیروز با یه دوستی بودم که خیلی برام عزیزه...قبل از اینکه برم پیشش دلمو جارو کردم زدم زیر فرش...اینجا دیگه حرف حرفه دل نبود...قضیه حرف منطق بود...حرف یه عمر زندگیش بود...حرف یه تصمیم بزرگ بود و بدبختانه...اینو از ته دل میگم بدبختانه دوستم پا به راهی گذاشته بود که....

امروز یهو چشمم به یه جمله ای خورد توی این دفتره ... نوشته بودم : صبر کردن دردناک است ، و فراموش کردن دردناکتر ، ولی از این دو دردناک تر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش

یهو انگار تمام دیروز خورد توی صورتم...دلم گرفت...دلم خیلی گرفت برای عزیزی که درد صبر کردن رو کشیده بود...درد بلاتکلیفی رو کشیده بود و حالا دردناک تر از همه اینها باید میفهمید که باید صبر کنه یا فراموش

من امروز دلم از دیدن درد دیروز دوستم گرفت...از اینکه نمیتونم کاری براش بکنم...از اینکه نمیتونم راهنمایی بکنم...از اینکه نمیتونم توی به دوش کشیدن این درد همراهش باشم

از اینکه .....

کاش اونقدر جرات داشتم که گوشیمو بردارم بهش بگم با تمام حرفهای دیروزم...با تمام اینکه جلوت محکم ایستادم که داری اشتباه میکنی اما میفهمم چه دردی میکشه...میفهمم خودت درد داری و تازه شونه هات باید مرهم دردهای دیگری باشه...کاش بهش میگفتم چشماتو ببند...سرتو بذار روی شونه ام بیا هردو برای دردی که میکشی گریه کنیم...از ته دل

شاید که گریه ابی باشه روی اتیش دلت...شاید ...شاید ...شاید

که از خود درد بدتر عادت کردن به درده

 

خواب و باور دستهای تو

 

 

دیشب خوابتو دیدم

دم دمای صبح بود شاید چون بیدار که شدم هنوز گرمای دستهاتو حس میکردم لابلای انگشتهام

توی پیاده روی یه خیابونی باهم قدم میزدیم...دو طرف خیابونه پر از درختهای بلند بود  و من توی خواب فکر میکردم چه خوب که افتاب نیست...یادم بود هنوز از افتاب فراری بودی همیشه

داشتی برام از خانومت  میگفتی...از اینکه چقدر اذیت شدی...از اینکه پشیمون شدی... یکی یکی عیبهاشو میگفتی  و  

من ته دلم خوشحال بودم...حرفی نمیزدم...نگاهتم نمیکردم...یادمه توی خواب هم ازت دلخور بودم...چشمامو دوخته بودم کف پیاده رو و با خودم فکر میکردم که تمام این دو سال چه حرفهایی ته دلم انبار کرده بودم که بهت بگم و ....یادم نمیومد اما

خوشحال بودم از پشیمون شدنت...میدونستم دیگه جایی توی زندگیم نداری اما خوشحال بودم

قشنگ حس لحظه ای که دستهامو گرفتی یادمه...میفهمی چی میگم؟

مثل حس دستهات برای اولین بار...اولین بار...یادته؟5 سال پیش بود اول خیابون شریعتی....داشتی رانندگی میکردی و نیمرخت به من بود

یه دفعه با تمام خجالتی که بینمون بود دست بردم تا گونه ات رو لمس کنم...همون لحظه دستمو گرفتی...بوسیدی و گذاشتی زیر دستت روی دنده....دیگه ول نکردی اونروز دستمو...و روزهای بعدش تا اون روز....

داشتم میگفتم...دستهامو گرفته بودی و با هم قدم میزدیم و من حسرت میخوردم که چرا توی تمام اون یک سال و خورده ای هیچ وقت با هم قدم نزده بودیم

بقیه خوابم رو یادم نیست فقط یادمه صبح قبل از صدای ساعت از شدت تپش قلب بیدار شدم...دستهامو نگاه کردم...باورت میشه اونقدر واقعی بودی که دستهامو بوئیدم...دنبال بوی اشنای عطرت....میفهمی اینارو؟

2 سال گذشته...میدونم حالا شریک خوابها و بی خوابیهات کیه...دست از سر خوابهای من بردار...من تازه دارم عادت میکنم  به خوابیدن بدون صدای تو....

دوستی های با فاصله

وقتی دختر باشی و خواهر هم نداشته باشی انگار همیشه پتانسیل خوبی داری برای دوست صمیمی بودن...برای دوست صمیمی داشتن

بی خواهر ها به مادراشون هم نزدیکند گاهی...که من هستم و اما یه وقتهایی یه حرفهایی رو به مادر نمیشه گفت...به همکار نمیشه گفت...یه لحظه هایی رو فقط میشه با یه دوست سر کرد...فقط با اون میشه گفت...میشه رفت...میشه خندید و لذت برد

بعد من یه دوستی داشتم (دارم البته ) از سالهای خیلی دور...از اولین پا گذاشتن ها به دوره نوجوونی...

این دوسته مثل صندوقچه خاطرات نوجوونی های منه...که همیشه یه تصویری...یه حرفی...یه چیزی ازش توی گذشته ها هست و چشمک میزنه

از این دوستها که داشته باشی تمام زندگیت میشه فقط همون دوسته...نیازی به ادمهای جدید نداری...نیازی به وقت گذرونی با یه کلکسیون از ادمهای مختلف نداری...بعد اینجوری میشه که تمام لحظه هات...غم ها و شادیهات...درد ها و لذتهات میشه با همون ادمه

این وسط اما همیشه زندگی شیرین نیست...همیشه بر وفق مراد نیست....همیشهاون دوسته تنها نیست حتی برای با تو بودن...

بزرگ که میشید ...ادمهای جدید که وارد زندگیش یشن اونم وقتی طرف از جنس دیگه ای باشه و کم کم جدی بشه توی زندگیش...با سرعت جدی شدن اون ادم جدیده تو کمرنگ میشی...هی اون جدی میشه و تو کمرنگ تا یه روزی میبینی حتی یادت نیست اخرین باری که صداشو شنیدی کی بوده...میبینی توی خاطراتت تصویرش دیگه واضح نیست...دیگه اسمش مدام روی گوشیت نمیوفته

بعد میدونی این چیزا اونقدر اروم اروم اتفاق میوفته که ادم انگارروزها ی قبل ترش رو فراموش میکنه...انگار عادت میکنه و گاهی حتی تصور میکنه این ادمه این دوسته از اول همینطوری بوده اصلا

سالها میگذره و تو می مونی و تماس های گاه به گاه...بعد گاهی میبینی چه دور شدید از هم...چه تغییر کردید...چه اب رفته باز نیاید به جوی دوباره شده همه چیز....

میبینی با تمام سعی و تلاشی که هربار توی هر دیداری میکنید دیگه نه تو اون ادم قبلیه هستی نه اون. تمام تلاشها برای مثل قبل بودن مثل اب تو هاون کوبیدنه...

بعد با تمام تلاشی که میکنی برای از بین رفتن که نه اما نادیده گرفتن بعضی زخمها که هرچند وقت یه بار با حرفی و حرکتی تازه میشن و سر باز میکنند دوباره بازم درد داری از درک نشدن...که بعد از اینهمه سال دوستی...بعد از اینهمه سال خاطره...بعداز این درختی که با خوشی و سختی اینهمه  سال طول کشیده تا بالا رفته و ریشه کرده هنوزم  باید خودت رو توضیح بدی...باید توجیه کنی...باید گاهی سکوت کنی و غصه بخوری

بعد نباید اینجوری باشه رابطه های مدت دار حتی با فاصله

نباید توضیح بخواد...تفسیر بخواد...توجیه بخواد

درک میخواد این رابطه ها...فهمیدن میخواد...عشق ورزیدن میخواد فقط

ادم توی حباب

یه گروهی از ادمها هستند که انگار همیشه توی حبابند... توی یه حباب دور از تو

این ادمها بغیر از اینکه  هرچقدرم سعی کنی بهشون نزدیک بشی باز با یه قدم ازت دنیایی فاصله میگیرند و همیشه ی خدا حواسشون هست نه نزدیک باشند و نه سرعت مجاز رو فراموش کنند دائم باید مراقب  حباب اطرافشون هم باشی..که اون نزدیک شدنه به معنای ترکیدن یا حتی ترک برداشتن اون حبابه میشه و اون وقته که دیگه هر نوع رابطه ای با اون ادمه رو برای تمام عمرت از دست دادی

بعد اینجور ادمها نمیدونم چرا خیلی هم کشش دارند...یک عالمه جاذبه در مقابل نیروی دافعه شون وجود داره که تو هر چقدرم بخوای فاصله بگیری یا حتی بخوان ازت دور شن باز مثل دو قطب اهن ربا به هم جذب میشید و در کشاکش این جاذبه و دافعه یا ادم اونقدر با گره ی وجودی این ادمه ور میره که باز میشه...یا کلن با چنگ و دندون میوفته به جونشون اخرش یه گره کور می مونه و تویی که خسته شدی از راه طولانی و خسته کننده و بی نتیجه...

بعد اما قشنگترین قسمت این روابط برمیگرده به اون نم نمک جلو رفتنه...

اینجور ادمها اگر یه قدم مورچه ای رو برای نزدیک شدنه ببینند  یه قدم فیلی ازت دور میشن...بعد به این ادمها باید اونقدر نامحسوس نزدیک شد...اونقدر اروم توی زندگیشون جریان پیدا کرد...اونقدر حواسشون رو پرت جاهای دیگه و حرفای دیگه کرد که یادشون بره دقت کنند توی تک تک حرکاتت...توی فاصله ی موجود....

بعد اون ادمه یه روزی...بعد از یک عالمه استه رفتن و اومدن تو...بعد از کلی اروم اروم ور رفتن با اون گره هه چشماشو باز میکنه ...روشو رو برمیگردونه و میبینه بدون اینکه بفهمه به اندازه نفس بهت نزدیک شده

بعد حکایت اینهمه نزدیکی با این ادما فرق داره کلا...همونقدر که سعی میکنند دور بمونند ازت و فکر نزدیک شدنه بند بند وجودشون رو میلرزونه وقتی هم که نزدیک شدن دیگه دور شدنه براشون کابوس میشه...

بعد اون موقع است که وقت نفس راحت کشیدن و اسوده خاطر شدنه...وقت نشستن و لذت بردن از ادمیه که یه راه طولانی رو باهاش اومدی و هی خسته شدی و دم بر نیاوردی و صبوری کردی...

بعد اون موقع لذت داره این با هم بودنه...لذتی که به تمام سختی های راه می ارزه در یک کلام...والسلام

دفترچه خاطرات بچگی

بعد از مدتها توی مسنجر دیدمش...

اخر حرفهامون میگم خیلی خوشحال شدم از اینکه بودی و بعد از سالها باز تونستم باهات صحبت کنم

میگه : بعضی ادمها مثل دفترچه خاطرات کودکی می مونند که یهو میون وسایل ته انباری پیداشون میکنی...

با خودم فکر میکنم واقعا قشنگی ملاقات دوباره با بعضی ادمهای قدیمی که ازشون همیشه یه اسمی توی فکرت و یه خاطره ای توی قلبت داری مثل پیدا کردن همون دفتر خاطرات بچگی هاست...پراز یه حس اشنا... یه نگاه جدید...و یه شیرینی غیر قابل توصیف که یهو انگار جاری میشه توی رگهات...

اقای دوست

من یه اقای دوست دارم که خیلی اروم و ملایمه...

از اون ادمهایی که همیشه حرف داره برای گفتن...لبخند داره برای اروم کردن و چشمهایی داره برای همدردی کردن...

و دستهایی که .... و دستهایی که اونقدر برای من عزیزند...اونقدر همیشه گرم و دوست داشتنی اند که همیشه یه منبعی بودند برای نوشتن اما انگار گفتن و خوانده شدنشون از تقدسشون کم میکنه برای من...انگار دلم نمیخواد حتی چشم هیچ خواننده ای به توصیفشون بیفته حتی ( اصلا هم حسود نیستم !!!!)

این اقای دوست  از اول اینجوری پر رنگ نبود...گاهی بود و نبود بود اون اوایل...شایدم مشکلی که اون موقع برای مغز تک بعدی من خیلی بزرگ به نظر میرسید مانع از خواستنش میشد....مانع از فکر بودنش...

این ادمه وقتی اومد توی زندگی من که ادمها برام مطلقا صفر و یک بودند....یا باید بودند تمام و کمال...مثل یه ملک شخصی  یا نبودن و خودشون و فکرشون رو برمیداشتن و میرفتن...

دوست من اما ادم زندگی من نبود...مرد زندگی من نبود...حتی همیشگی هم میتونست نباشه اما یه چیزی اون گوشه ی دلم مانع از این میشد که قانون صفر و یک بخواد درموردش صدق کنه...

اینجور بود که رنگی که در ابتدا هی رو به بیرنگی میرفت شد یکی از رنگهای اصلی زندگی من ...شد سبز...ابی ...قرمز

اقای دوست همیشه مثل اب روی اتش می مونه...همیشه میدونه چی بگه...میدونه چی بخواد...حتی میدونه چه جوری ادمو گول بزنه (ببخشید خوب ) میدونه کی باید خوب باشه و کی بد...کی زور بگه و کی بشه انعطاف پذیر ترین ادم دنیا...

گاهی که خیلی جدی میشه انگار یادم میره باید غرق بشم توی کلماتش که این حرفها پشتش دنیایی تجربه است...دنیایی فکر و مطالعه است...اونوقتهاست که ناخوداگاه غرق صداش میشم...غرق تکون خوردن  لبهاش...غرق نوع تلفظ کردن کلماتش و ...غرق دستهاش...دستهاش

و فقط کسائی که لذت تجربه همچین ادمهایی رو توی زندگیشون داشتن میتونند بفهمند که چه مزه ای داره داشتن ادمی که همیشه و همه جوره هست...همیشه میشه روش حسا ب کرد...میشه دوسش داشت...میشه دستهاشو گرفت و فارغ از تمام عالم و دنیا شد و در کنار ش میشه دونست  که این ادم ادم همیشه موندن نیست...یعنی نمیتونه که باشه...حتی نمیدونی تا کی هست و همین باعث میشه قدر بدونی لحظه لحظه ی بودنهاشو...که نفس بکشی توی هوایی که پره از بوی عطرشو بخوای که تا ابد بوی تن این ادمه توی ذهنت ثبت بشه...که نگاهش کنی و دلت بخواد که تا اخرین لحظه ی عمر تصویرش پشت پلکهات بمونه...

و یه حبه حرف با اقای دوست:

با تو هرگز دلم نمیخواد راهها تمام بشه..حرفهات به خداحافظی برسه  

با تو دلم نمیخواد بترسم از نداشتنت...از نخواستنت...از نبودنت

تو که هستی از سختی ها باکی نیست که همیشه حرفهای تو هست و دستهای و تو چشمهای تو...

ممنون بخاطر بودنت...بخاطر اینجوری بودنت