جای اون زخمه
یه زخمهایی توی دل همه ی ما ادمها هست که انگار ترمیم نمیشه هیچ وقت
انگار مثل یه زخم تازه ...دورش قرمزه و با هر بار تماس با اب... دوباره تازه میشه و دوباره شروع میکنه به سوختن....مثل اون زخمی که یه گوشه ی دل بیتوته کرده و چند وقت یک بار با اسمی ...عطری اهنگی شروع میکنه به سوختن... درد اوردن و بعد اشکه که روان میشه روی گونه هات و ....
بعد بعضی ادمها هستند توی جاده ی صاف و گاهی دست انداز دار زندگی که توی مسیر گاهی چشمت بهشون میوفته...کاهی کنارت میبینیش...باهاش هم کلام میشی و گاهی اون ادمه ازت جلو میزنه و فقط هربار که چشماتو میدوزی به جاده اونو میبینی که پشتش بهته و داره تند تند ازت جلو میزنه...حالا نه که بخواد باهات مسابقه بده...اصلا ادم زندگی تو نیست...هم پا و هم کلام تو نیست فقط توی همون جاده ایه که تو برای رفتن و رفتن انتخاب کردی...بدون اینکه بدونی دقیقا نهایت اون جاده هه قراره به کجا برسه یا چی توی مسیر پیش رو منتظرته... گاهی هم پشت سرت جاش میذاری و میگذری ازش...
خلاصه اینکه ادمه گاهی هست و گاهی نیست...وقتی هست نیم نگاهی بهش میندازی و میگذری و گاهی هم که نیست یادت میره که بوده
بعد یه روز...همین طور که داری توی جاده بی وقفه راه میری یهویی میبینی که اوه ه ه ه ه
همون ادمه چند وقتیه که داره پا به پات میاد...که داره کش میاد توی زندگیت...که داره راه میشه...که فرش میشه...که ریتم قدمهات باهاش هماهنگ شده انگار...
میبینی اصلا حتی یادت نمیاد از کی اون ادمه همراهت شده...فقط میبینی که چه همه خوبی این روزها....میبینی که دیگه نمی دوی که فقط برسی و ببینی اخر اون مسیر چی بوده...میبینی که گاهی چشم میدوزی به درختهای اطراف جاده...که گاهی نفس تازه میکنی...که ابی به دست و صورتت میزنی...
میبینی چقدر خوبه که ادمه دیگه نه ازت عقب می مونه و نه جلو میزنه...چه خوبه که شونه به شونه هات میاد
بعد این همون روزیه که یادت میاد خیلی وقته جای اون زخمها که همیشه گوشه ی دلت بوده نسوخته...میبینی روزهاست که یادت رفته بوده زخمی بوده و خاطره ی اونی که زخمه رو زده و رفته...
میبینی انگار زخمه داره خوب میشه...داره از سوزش میوفته کم کم ...
میبینی روزها که میان و میرن زخمه داره محو میشه...جاش می مونه...جاش تا ابد می مونه ...قرمز...با یه تفاوت رنگ از بقیه جاها اما اینم مثل جای زخمهای دیگه ...جاش هست اما درد نداره دیگه...سوزش نداره دیگه....