ارزش لحظه های امن و امان
وقتی برای اولین بار ادمی رو توی یک رابطه ای که برای اولین باره برات پیش اومده تجربه میکنی کم کم اون ادمه برات میشه مثل یه قانون...
برات میشه معیار سنجشی برای سنجیدن دیگران توی رابطه با ادمهای مختلف دیگه....ادمه برات میشه ترکیبی از دوست داشتنی ها و دوست نداشتنیهات که هر حرکتش رو که دوست داری میذاری به پای خوب بودنش و اونایی رو هم که دوست نداری سعیمیکنی به خودت بقبولونی که اصلش همینه...که اصلا همه همینطورند و ادمهای دیگه هم اگر نقش اون رو توی رابطه بپذیرند دقیقا رفتاری رو میکنند که اون میکنه....
اینها میگذره...روزها میان و میرن و تو خو میگیری با اون ادمه...اگر تا حالا فقط به فردا فکر میکردی که ممکنه ببینیش کم کم شروع میکنی به فکر کردن به فرداهایی که میخوای برای همیشه داشته باشی اش...انگار با دلت فکر میکنی...چشمات بسته است و فقط و فقط احساسی هست که خوب فکر میکنی این همون عشق توی قصه هاست...
شروع میکنی به تغییر دادنش...هرجا هم که کم میاری خودتو عوض میکنی...اصلا برای بودن و موندنش سعی میکنی ایده الترین باشی....
و یه روز چشم باز میکنی میبینی اون ادمه...با دنیایی ادعا...با خروارها محبت به هزار و یک دلیل احمقانه و عاقلانه و گاهی به هزاران بهانه گذاشته و رفته.....
بعدش رو هممون میدونیم...تا اینجاشم اکثرمون یا تجربه کردیم یا شنیدیم و یا........
اما تمام حرف من سر ادمیه که بعد از اون یا حتی خیلی بعدترها یهویی سروکله اش توی زندگیت پیدا میشه...نه هیجان اولیه اون رابطه رو داشته و نه مثل اون برنامه ریزی داشته...یهویی میبینی این ادمه اونقدر که بدیهای اون یکیو نداره...اونقدر که داره زخماتو التیام میده..اونقدر که کش اومده توی زندگیت و هرجا میری یه نقشی...رد پایی ازش میبینی که شک میکنی به تمام قوانینی که از یک رابطه نوشته بودی....
میبینی حتی ایده ال هات داره عوض میشه..میبینی همین که میتونی با کسی حرف بزنی و میدونی حرفی برای گفتن داره...همین که هزاران موضوع توی دنیا هست که میشه درباره اش حرف زد و گفت و خندید و گاها با هم غصه خورد و اشک ریخت برات اصل میشه....که هرکی ازت میپرسه چرا این؟ بدون لحظه ای فکر میتونی بگی دل ادم جاییه که ارامش هست...
خیلی وقتها کسی که میپرسه چه خبر ما خسته از روزمرگی ها شونه تکون میدیم که » هیچی بابا امن و امانه...
و فقط توی سختترین لحظه هاست...توی لحظه های پر استرس و نا ارومه که میفهمیم معنی قشنگ همون در امن و امان بودن رو....
که گاهی اونقدر اون ادمه برات مثل شراب ذره ذره جا میوفته که لحظه هات رو دگرگون میکنه...که شیرینی میپاشه به دقیقه هات...که زندگی رو زندگی کردن یادت میده...
که شب تو دل تاریکی اسمون که چشم میدوزید به قرص کامل و زیبای ماه اونقدر زندگی به مذاق ادم خوش میاد که به رسم افسانه های کهن هیچ ارزویی نه به دلت میاد و نه روی زبونت.......