ادم برفی کوچک من

امروز...دم دمای غروب یه برف یه دست قشنگ اسمون رو سفید کرده بود...

از پشت شیشه که حیاط رو نگاه میکردم تمام درختها عروس شده بودند...انگار یه جور خوشحالی ته دل همه شون بود...خوشحالی از دست دادن برگهای هزار رنگ و پوشیدن لباس یکرنگ سپید عروسی...

بهشون حسودیم شد...به یکرنگ بودنشون...به صاف و ساده بودنشون...

دلم سرمای برف زمستون رو خواست...از اون سوز و سرماهایی که پوست دست رو بی حس میکنه...که دندون هارو به صدا میندازه...که چنان لرزی به تن ادم میندازه که اتیش دل ادم رو اروم اروم سرد و خاموش میکنه

به یاد بچگیها با برفهای کمی که روی ماشین جمع شده بود یه ادم برفی کوچولو درست کردم...یه ادم برفی بند انگشتی....

ادم برفی من اونقدر کوچک بود که نمیشد جای دماغش یه هویج نارنجی خوشرنگ گذاشت...هیچ دگمه ای به کوچیکی چشمهاش پیدا نمیشد...منحنی لبهاش محو تر از اون بود که بشه با چیزی نشونش داد...

ادم برفی کوچک من فقط دو تا دست نا مساوی داشت که با کبریت سوخته های کنار باربیکیو براش درست کرده بودم....دستهای سیاه...

ادم برفی من یه دل کوچک و قلمبه داشت....با دوتا دست کوتاه بلند....بدون چشم...بدون دماغ...بدون دهن...

بدون شاید دل....

ادم برفی من چیزی نبود جز دو تا گلوله برف کوچیک که روی هم چسبیده شده بودند و دستهایی که به زور تو اون تن کوچیک جا گرفته بود...اما شاید دل کوچیکش پر از ارزو بود برای بودن...برای موندگار شدن...برای دیدن خورشید...برای حس گرما رو پوست سپید تنش

ادم برفی بند انگشتی من با کمترین تابش نور بی رمق خورشید اواخر اذر ماه اب شد...

ادم برفی من تو حسرت به دنیا اومدن...تو حسرت تابستون ...قبل از چشیدن طعم شیرین زندگی از دنیا رفت....

حافظ

درست لحظه ای که چشمانم را میبندم تا حتی طلوع اولین ستاره صبح را هم نبینم حافظ می اید...

به چشمانم زل میزند...

حافظ نمیداند چقدر دلم میخواهد چشمهایم راببندم و به دنیای کودکی هایم برگردم...

به سالهای انار و اواز و مرد کوهی...

خیال میکند که من ادم بزرگی هستم که کودکانه در متن واژه ها راه میروم...

حافظ چه میداند وقتی شبها ابرها مهتاب را می پوشانند چقدر دلم میگیرد...

چه میداند از دیدن تنهایی ماهی قرمز تنگ بلور که تو تنهاییهاش با خودش خدانگهدار رو زمزمه میکنه چقدر دل میگیرد...

حافظ چه میداند از دیدن گربه ی باردار و تنهای کوچه که اینروزها بدون یارش که هفته پیش زیر یه ماشین مرد چقدر دلم میگیرد...

او چه میداند از خمیدگی درخت سرو اون کوچه ی پر خاطره...چقدر دلم میگیرد...

حافظ چه میداند از وعده های دل خوش کنک شعرهایش و غم مخور های تمام این سالیان دراز چقدر دلم میگیرد...

حافظ چه میداند اینروزها از صدای قطره های باران و جای خالی زیر چترم چقدر دلم میگیرد...

چه میداند از دیدن غم چشمهای عزیزم...از دیدن بلاتکلیفی اش چقدر دلم میگیرد

حافظ چه میداند اینروزها هیچ یوسف گم گشته ای به کنعان برنمیگردد و چه میداند از حال دل چشم براههایی که با کاسه ی خالی اب هنوز هر غروب به پیچ کوچه زل میزنند و .....

 

حافظ چه می داند اینروزها دلم حتی از تمام خوشی ها و شادیها و خنده ها هم چقدر میگیرد....

اون دور دورها

قبلنا...اون دور دورا انگار یه چیزهایی بود توی زندگی که نمیشد دید اما میشد درکشون کرد...میشد فهمیدشون...

انگار یه چیزهایی بود توی ادمها که میشد فهمید...میشد اعتماد کرد به حرفهاشون...به دلشون...

که دهنشون که به سلام باز میشد میشد فهمید این از اون سلام هاست که سلامتی میاره یا از اون سلام هاست که بعدش ادم خودش می مونه و لعنت به جواب سلامی که کاش واجب نبود و میشد به راحتی ازش گذشت

اون دور دورا دستهایی بود که اگر دراز میشد به نشونه رفاقت...تبر هیچ حادثه ای ...تلخی هیچ نفرینی... نمیتونست قطع کنه اون دستهارو که بهم میپیچیدند تا بمونند تا دنیا دنیاست...

اون وقتها که ما بچه بودیم و بزرگترها دلشون هم به اندازه سنشون بود ...انگار ادمها و حرفهاشون بود که ارزش داشت نه امضا ها و اثر انگشتهاشون که امروز حتی اونهارو هم جعل میکنند و از اعتبار انداختند و من حیرون موندم به حال اونهایی که قراره بیان بعد از ما و اعتبار قراره به تاریخ پیوسته ترین کلمه زندگیشون باشه...که حرف بزنند و بگذرند و نفهمند ارزش حرفهارو...ندونند حرمت قول هارو ...که نشنوند تاوان دل شکستن ها و گذشتن ها و بریدن ها رو.....

اون دور دورا انگار حسرت نبود...امید بود اما حسرت نبود....

که این نزدیکی ها ادمها موندن و حسرت کارهای کرده... که نمیدونند حسرت مال کارهای نکرده است...مال ترسیدن هاست ...مال به بهانه ترس گذشتنها و رفتنهاست

اینروزها روزهای خوبی نیست...نزدیکه اما هیچ دو دلی به هم نزدیک نیست

اینروزها بیشتر از تمام روزهای عمرم دارم حسرت  طعم شیرین اعتماد رو میخورم...حسرت شنیدن حرفهایی که قشنگه...قشنگترین حرفهای دنیاست که قشنگیش به شنیدن و باور کردنشونه...نه شنیدن و شونه انداختن بالا و لبخند های کج و یه وری که یعنی : برو بابا خر خودتی...

که اینروزهام پر شده از همین لبخند های کج و یه وری و انگار قراره تمام لبخند های روزهای ما و بچه های ما و بعد از اونها پر باشه از لبخند هایی که پر از معنیه اما خالی از معنی واقعی لبخند

زندگي شطرنج دنيا و دل است

قصه ي پررنج صدهامشکل است

 شاه دل کيش هوسها مي شود پاي اسب آرزوها در گل است

 فيل بخت ما عجب کج مي رود در سر ما بس خيالي باطل است

 ما نسنجيده پي فرزين او غافل از اينکه حريفي قابل است

مهره هاي عمر من نيمش برفت مهره هاي او تمامش کامل است.

اتفاق ها

گاهی یه اتفاق...فقط یه اتفاق ساده که گاهی تورو حتی در حد انفجار از عصبانیت میرسونه میتونه یه اغاز باشه...میتونه بعد از اون عصبانیت لبخند باشه که ناخوانده مهمون خونه دلت بشه...

چشم که باز میکنی میبینی هیچ ذهنیتی از اتفاقی که افتاده نداری...انگار یه تصادف بوده... از شوک اول که بیرون میای انگار هیچ چیز بدی تو دنیا نمیتونه باعث بشه که لبخند نزنی....که خندت نگیر از این دنیا و اتفاقای پر حکمتش...که حتی روت نشه از خدا شکایت کنی اونقدر که همش با خودت میگی یعنی قراره چی بشه؟...چی قراره عوض بشه؟...

که فکرت پر بشه...ذهنت و دلت پر بشه و تو باز هم خالی باشی از دنیا و ادمهاش و اتفاقهاش....

که دلت بخواد شب تا صبح نخوابی و فکر کنی...یعنی نتونی که بخوابی از بس که فکرت پره از اون روز...از اون چند ساعت...از اون جمله ها و حرفهایی که شاید مقدمه ای باشه برای تغییر اینده ات...

اینده ای که گاه اونقدر دور به نظر میرسید که فکر کردن بهش رو همش مینداختی به فردا و فردا ها و حالا میبینی که اینده ات درست نشسته رو به روت و زل زده به چشمات و ازت جواب میخواد...ازت میخواد که خودت بسازیش...که خودت قبل از هر کسی برای خودت و تمام چیزهایی که میخوای بدست بیاری تصمیم بگیری...که ساده شی...زلال شی با خودت و یاد بگیری که قبل از همه ی دنیا با خودت...با دل خودت رو راست باشی

که یاد بگیری توی لحظه زندگی کنیو گاهی با خودت بگی....خدا یا حکمتت رو شکر....

بعضی ادمها هستند که تا دورند ازت یادشون میوفتی....خاطراتشون رو مرور میکنی...گاهی اسمی...صدایی ...بوی عطری...گلی... اونارو یادت میندازند ...اما فقط وقتی بهت نزدیک میشن و کنارتند حتی توی فاصله چند قدمی میفهمی که چقدر دلت براشون تنگ شده...

کنارت که میشینند انگار تازه یادت میاد چقدر توی زندگی کمشون داشتی...صدات که میکنند میبینی چقدر بدون اهنگ صداشون زندگیت ساکت بوده...نگاهت که میکنند تازه میفهمی رنگ صداقت قشنگترین رنگ دنیاست...

ادمهایی که وقتی هستند...وقتی خیلی چیزها هم کمه باز انگار که همه چیز هست...همه چیز به قشنگترین شکل ممکن هست...

و این ادمها همون ادمهایی هستند که تا ابد توی دلت می مونند....

اگر بیاید

شاید یکی از همین روزهای نه خیلی دیر و نه خیلی زود خدا وقتش بشه که تو بیایی...اروم و محکم....بیایی و بدونی و بدونم که این اومدن هیچ رفتنی نداره...

شاید یکی از همین روزها زنگ در خونه به صدا در بیاد و من در دل ارزو کنم که پشت در تو باشی و چشمامو ببندم و در رو باز کنم و تورو که روبروم دیدم به این فکر کنم که این قشنگترین ارزویی بوده که تا به حال براورده شده...

شاید یکی از همین روزها وقت این باشه که برگردی...جاده ها رو پشت سر بذاری و چشماتو اروم ببندی تا دوری راه اذیتت نکنه و به این فکر کنی که اولین حرفی که بهم میزنی چی میتونه باشه ... طعم اولین بوسه ...رنگ اولین نگاه...گرمای اولین اغوش بعد از اینهمه سال و ماه و روز و دقیقه و ثانیه...

شاید یکی از همین روزها وقت اومدن اونی باشه که اومدنش همیشه توی خواب و رویا بوده ... غریبه ای که اشنا ترین اشنای تمام رویاها و شب بیداری هاست...اونی که وقتی بیاد تمام غصه های دلم پر میکشه و میره ... اونی که میتونه شکل هر کسی باشه و مثل هیچ کس نباشه...اونی که اگر بیاد...اگر یه روزی برسه وقت اومدنش که میدونم میرسه بالاخره ....

اگر بیاد ....

اگر بیاد ......

اگر بیاد ........

فرشته ای به اسم مادر

از رفتنت هنوز چیزی نگذشته ... خیلی کمتر از اینکه بوی عطر شیرینت از ورودی در محو بشه...عطری که بعد از رفتنت میون قطره های اشکم توی اتاقم چند پیس ازش زدم و روی صندلی نشستم و سعی کردم تصور کنم که همین الان باز مثل همیشه با یه لیوان اب میوه اومدی تو اتاقم و این بوی بدنته که بعد از رفتنت توی اتاق مونده...

رفتم توی اتاقت....سرم رو که گذاشتم روی بالشتت...بوی عطر تنت که بهم خورد تازه فهمیدم چقدر خوشبختم که تو رو دارم...چقدر خوشبختم که این قطره های اشک بخاطر دلتنگی از رفتنته برای چند روز...چقدر خوشبختم که میدونم باز برمیگردی...برمیگردی و خونه میشه پر از بوی تنت...پر از گرمی وجودت...برمیگردی و میدونم باز هم می تونم هر روز قبل از بیرون رفتن از خونه گونه هاتو ببوسم و به خودم ببالم که یکی از بهترین مادر های دنیارو دارم... و از خدای خودم تشکر کنم که بزرگترین نعمت دنیا رو بهم داده...که هیچ چیز توی دنیا بهتر از داشتن پدر و مادر نیست

مامان قشنگم هنوز چند ساعت بیشتر از رفتنت نگذشته اما خونه بدون تو گرماشو از دست داده...انگار با رفتنت زمستون بی خبر و زودتر از هر سال اومده...موقع رفتنت وقتی بوسیدمت و از زور بغض فقط تونستم بهت بگم مواظب خودت باش و تو هم با بغض سرت رو برگردوندی و گفتی تو هم همینطور کاش میفهمیدی چقدر دلم میخواست بهت بگم که بیشتر از هر چیزی توی دنیا برام عزیزی...دلم میخواست بهت بگم که این خونه ...این دنیا بدون تو برام هیچ ارزشی نداره...

دلم میخواست بهت بگم که اخمهاتو دوست دارم...لبخند هاتو دوست دارم....پوست سفیدت رو...چشمهای خوشرنگت رو .... موهای قشنگت رو میپرستم

امروز قبل از رفتنت یه دنیا حرف توی دلم بود و یه دنیا بغض توی گلوم اما میدونم تمام حرفهایی رو که من نزدم...یعنی نتونستم بزنم تو بهتر از هر کسی شنیدی و بهتر از هر کسی میدونی چقدر برام عزیزی

اخه تو مادری و مادرها احتیاجی به شنیدن ندارند...اونها وقتی مادر میشن دلشون اونقدر بزرگ و مهربون میشه که میتونند همه چیزو ببینند...بشنوند ...حس کنند ...فقط با دلشون

مامان مهربونم برات دعا میکنم که عملت به خوبی تمام شه و سالم و شادتر از گذشته به خونه برگردی و باز خونمون پر شه از بوی عطرت که این خونه با وجود تو برای من مقدس ترین جای دنیاست....

ادمها و قولهاشون

خیلی وقتها ادمها برای اینکه رو قولشون وایسن قولشونو میذارن زیر پاشون تا بتونند روش وایسن...

درس امروز

به خاطر مشکلی که موبایلم داشت مجبور شدم flash  کنم امروز...نمیدونم چرا اون لحظه یادم نبود باید شماره هارو که تمامش توی phone memory  بود رو پاک کنم...

وقتی رسیدم خونه و داشتم تنظیمات گوشی رو مثل قبل میکردم یهو دیدم هیچ شماره ای از اون حدود 200 تا شماره تو گوشیم نیست...شاید یکی از بدترین حس ها و لحظه های عمرم بود...یه لحظه احساس بی کس بودن کردم...مثل از دست دادن روابطی که گاهی بعضیهاش به سالها پیش برمیگشته....از دست دادن دوست هایی که شاید کم کم از هم سراغ میگرفتیم حتی فقط سالی 2-3 بار اما همین که میدونستم هر وقت که دلم براشون تنگ بشه تنها فاصله ام باهاشون به اندازه برداشتن گوشیمه و گرفتن شمارشون انگار یه دل گرمی به دلم مینداخت...

از دست دادن کسایی که میدونستم شاید الان حتی با کمی دلخوری از هم جدا شده بودیم اما شمارشون همیشه توی گوشیم می موند تا وقتی یه کم زمان گذشت و هر دو طرف اروم تر شدن باز میتونم شمارشون رو بگیرم و بهشون بگم که با تمام گذشته ای که پشت سر گذاشتیم چقدر هنوز برام با ارزش و عزیزند... و اولین چیزی که قبل از همه اینها به یادم اومد داستان زندگی پسری بود که یکی از دوستام برام تعریف کرده بود درباره کسی که تمام خانواده و اشناهاشون توی زلزله از دست داده بوده و به این دوستم میگفته: وقتی contact  گوشیم رو نگاه میکنم هم خنده ام میگیره هم گریه ام از اینکه هیچ شماره ای از هیچ اشنایی یا فامیلی توی گوشیم ندارم...

یه لحظه حس تنهایی تمام وجودم رو گرفت....

خلاصه اینکه تونستم یه سری از شماره هامو پیدا کنم ولی یه سری هاش رو هم  نه...

اما تنها چیزی که این اتفاق داشت این بود که یادم بیاد قدر ادمهای دور و برم رو بدونم که پر زدن خیلی هاشون مثل پاک شدن شماره اونها از contact  گوشی ادمه....به همین سادگی و راحتی