شنیده بودم شب اول ربیع الاول اگر در 7 تا مسجد رو بزنی حاجت میگیری....و توی تمام این سالها میدونستم شب اول این ماه....مسجد و در زدن و ...شاید یه بهانه باشه...یه امید...یه جور ایمان...ایمان به رسیدن به حاجتی که روز و شبت رو از ان خودش کرده...که فکرت رو مشغول کرده و دلت رو خاکستری...
شاید هیچ وقت مثل امسال حاجتی نداشتم که دلیلی باشه برای یاداوری یک شب خاص...نیمه شب...بیدار موندن و توی خیابونها گشتن برای رسیدن به هفت تا مسجد
نمیدونم دیشب اون خواسته هه پر رنگ بود ....ایمانم نیاز به یه محرک داشت یا دلم یه دلخوشکنک واقعی میخواست که 12 شب که گذشت به مامان گفتم میای بریم؟ و رفتیم
باورم نمیشد اون حجم ادم...شمعهایی که روشن بود...شکلاتهایی که پخش میشد و انرژی مثبتی که توی هوا موج میزد...
میگن مرد باید خیلی درد داشته باشه تا گریه کنه و من دیشب مردهایی رو دیدم که اشک ریختند...زار زدند و از خدا خواسته هاشون رو خواستند....زنهایی که دل پر ارزوشون با دیدن لامپهای سبز و گلدسته های مسجد لرزید و اشک به پهنای صورت ریختند....
من دیشب جوونهایی رو دیدم که به حرمت اون شب و ادمهایی که با تمام قلبشون توی نیمه شب سرد زمستون از خونه بیرون زده بودند سر به زیر داشتند...که ارامش داشت عمق نگاهشون...که انگار یه چیز اشنا ته دلشون صداشون میکرد....
دیشب صدای مشتها و دستهای پر نیازی که به درهای مسجد میخورد...صلواتهایی که برای شفای بیماران به هوا میرفت و ارزوهایی که برای خوشبختی جوونها به اسمون رفت صحن مسجدها و بیشتر دلهارو لرزوند...
قبل از رسیدن به اولین مسجد مامان اروم بهم گفت چیزی رو بزور از خدا نخواه...بگو اگر صلاح بود بهت بده...
دیشب من به اندازه یک عمر انرژی گرفتم....به اندازه یک عمر ایمان اوردم برای رسیدن به چیزی که رسیدن بهش خواست خداست و نرسیدن بهش حتما حکمت خداست...حتی حکمت سخت خدا...
دیشب با دلی لرزون رفتم و با ایمانی محکم برگشتم و یاد گرفتم گاهی میشه فقط رهگذر نبود....