خواب

دیدی شبهایی که توی اوج خواب از زور تشنگی بیدار میشی و کرم رفتن و اب خوردن میوفته به جونت و کورمال کورمال تا کنار یخچال میری...چشمهاتو باز نمیکنی که یه وقت اون خوابه نپره...دستت رو میگیری به درودیوار که مجبور نشی چشماتو طولانی مدت بازکنی و همش...همش مال همون خوابیه که اونقدر شیرینه میترسی...از پریدنش میترسی

میدونی تو و با تو بودن برای من عین همون خوابه است ...گاهی مجبورم چشمهامو محکم محکم روی خیلی چیزا ببندم و دستم رو بگیرم به دیوار های خاطره و ارزوهایی که دیروزمون رو ساخته و دارن کم کم پخش میشن روی امروز و حتی فردامون...

که مجبورم مثل همون نصفه شبه که اروم اروم میری تا یه وقتی با چشم بسته پات ناغافل نخوره به چیزی و بقیه خبردار بشن چشمهامو روی هم فشار بدم و اروم اروم برم تا کسی خبردار نشه و نبینه اون ابرهای خاکستری رو که گاهی اسمون رو تیره میکنه ...

من...گاهی مجبورم چشمهامو ببندم تا تو عشقت از سرم نپره...

ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست

یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست

ساقیا امشب مخالف مینوازد ساز تو

یا که من مست و خرابم یا که تارت تار نیست......

هفت تا مسجد

شنیده بودم شب اول ربیع الاول اگر در 7 تا مسجد رو بزنی حاجت میگیری....و توی تمام این سالها میدونستم   شب اول این ماه....مسجد و در زدن و ...شاید یه بهانه باشه...یه امید...یه جور ایمان...ایمان به رسیدن به حاجتی که روز و شبت رو از ان خودش کرده...که فکرت رو مشغول کرده و دلت رو خاکستری...

شاید هیچ وقت مثل امسال حاجتی نداشتم که دلیلی باشه برای یاداوری یک شب خاص...نیمه شب...بیدار موندن و توی خیابونها گشتن برای رسیدن به هفت تا مسجد

نمیدونم دیشب اون خواسته هه پر رنگ بود ....ایمانم نیاز به یه محرک داشت یا دلم یه دلخوشکنک واقعی میخواست که 12 شب که گذشت به مامان گفتم میای بریم؟ و رفتیم

باورم نمیشد اون حجم ادم...شمعهایی که روشن بود...شکلاتهایی که پخش میشد و انرژی مثبتی که توی هوا موج میزد...

میگن مرد باید خیلی درد داشته باشه تا گریه کنه و من دیشب مردهایی رو دیدم که اشک ریختند...زار زدند و از خدا خواسته هاشون رو خواستند....زنهایی که دل پر ارزوشون با دیدن لامپهای سبز و گلدسته های مسجد لرزید و اشک به پهنای صورت ریختند....

من دیشب جوونهایی رو دیدم که به حرمت اون شب و ادمهایی که با تمام قلبشون توی نیمه شب سرد زمستون از خونه بیرون زده بودند سر به زیر داشتند...که ارامش داشت عمق نگاهشون...که انگار یه چیز اشنا ته دلشون صداشون میکرد....

دیشب صدای مشتها و دستهای پر نیازی  که به درهای مسجد میخورد...صلواتهایی که برای شفای بیماران به هوا میرفت و ارزوهایی که برای خوشبختی جوونها به اسمون رفت صحن مسجدها و بیشتر دلهارو لرزوند...

قبل از رسیدن به اولین مسجد مامان اروم بهم گفت چیزی رو بزور از خدا نخواه...بگو اگر صلاح بود بهت بده...

دیشب من به اندازه یک عمر انرژی گرفتم....به اندازه یک عمر ایمان اوردم برای رسیدن به چیزی که رسیدن بهش خواست خداست و نرسیدن بهش حتما حکمت خداست...حتی حکمت سخت خدا...

دیشب با دلی لرزون رفتم و با ایمانی محکم برگشتم و یاد گرفتم گاهی میشه فقط رهگذر نبود....

بامبوها

به بامبوها حسودیم میشه...حسودی که نه اما به حالشون گاهی غبطه میخورم...که اب و نور میخوان و اندک توجهی که اگر نباشه هم به هیچ جای دنیاشون بر نمیخوره...

ناز و نوازشی هم اگر باشه بد نیست و اگر هم نباشه که هیچ...نفسشون نمیگیره از ناز و نبودن نیاز

 سرشون به اسمونه و امیدشون و نگاهشون به دستهای اونی که اون بالاست.برای خودشون میرن بالا...نه به سرعت برق که اروم اروم ....که سقوط ندارند...مرگ شاید اما سقوطی در کار نیست.

به شنها و سنگهای رنگی دلخوشند و رقص ماهی قرمزی میون ریشه های نازک نارنجی رنگشون...که برق حسرت نداره نگاهشون....که خالی نیست دستهاشون....که با تمام ظرافت محکمند....تکیه گاه نمی خوان...تکیه شون به استقامتشونه و نازشون به پیچ های میون کمرشون و سبزی و باز بودن برگهاشون...

به بامبو ها حسودیم میشه....که بودنشون....خوب و خوش بودنشون نیازمند دستی نیست که دستهاشونو بگیره و بگه من که هستم از سختی ها چه باک؟

که دلی ندارند که جای نونش چوبش رو بخورند....

گاهی ادمیزاد با تمام داشته هاش و  به چه  نداشته هایی حسودیش میشه...

 

کشتی صبا

دیدی بعضی وقتها زندگی ادم میشه عین کشتی صبا که توی شهر بازی هست...

که میشه پر از فراز و فرود....میری بالا میای پایین....انگار هیچ چیزی هم دست خودت نیست

هی میری بالاو یه نفس میکشی...میای پایین و هری دلت میریزه...

و هی جات با ادمهایی که روبروت نفس راحت کشیدن عوض میشه...یا شما به اونها میخندید و اونا حسودی میکنند یا اونها نفس راحت میکشند و شما ارزو میکنید تمام بشه.

ادمهای دوروبر جیغ و داد میکنند و هی دنیا  و جای ادمها با هم عوض میشه

و درست توی یک لحظه انگار دنیا و ادمها می ایستند

و تو می مونی و حس بین ترس و لذت....حس بین رفتن و به پشت سر نگاه هم نکردن یا موندن و دوباره با یه چشم دیگه...با یه دید دیگه و اطمینان از امن بودن ...از محکم بودن امتحان کردن و لذت بردن

دیدی گاهی وقتها زندگی میشه عین کشتی صبا و تو می مونی و دنیایی که نه به  پایین رفتنش امیدی هست و نه به بالا موندنش اعتمادی...