عمه زهرا

اون موقع های بچگی مامانم یه عمه داشت که همه عمه زهرا صداش میکردیم...

عمه زهرا یه خانم ریزه میزه زبر و زرنگ بود که از اون موقع که من یادمه هم تمام صورتش پر از چین و چروک بود...همیشه سیب یا خیار رو رنده کرده میخورد چون دندون نداشت و به قول خودش دندون مصنوعی هاش هم مال توی کیفش بود فقط

اون وقتها من همیشه خونه ی بابا بزرگم بودم و عمه زهراهم میومد و چند روز چند روز اونجا میموند اومدن اون به معنی شروع یک عالمه روزهای خوب برای من بود

نمیدونم چی بود توی وجودش و توی بودنش که من و پسر داییم اینقدر دوسش داشتیم و اونقدر برای اومدن و موندنش زجه میزدیم

اون وقتهای بچگی هر وقت که من و پسر دائیه به جون هم میوفتادیم و همه سر سام میگرفتند عمه زهرا زود چادر سفید گل گلی اش رو سرش میکرد که یعنی من دارم میرم از بس شماها اذیت میکنید...

و این حرکت برای ما در حکم یه صدا خفه کن بود...پسر دائیه میدوید کفشهاشو قایم میکرد...من کیفشو...

خلاصه با هزار ناز و ادا قبول میکرد بمونه و ما هم قول میدادیم که بچه های خوبی باشیم گرچه اعتبار قولمون به 2 ساعت هم نمیکشید و ...

اون روزهای بچگی هر بار که عزیزی...مهمونی میومد که اومدنش ارامش و خوشحالی داشت برامون چه مصیبتها که میکشیدیم برای یه روز بیشتر نگه داشتنش...

 از اون روزها خیلی گذشته ... عمه زهرا که سالهاست زیر خاکه...پسر دائیه حالا خودش دوتا بچه داره و کلی از اینجا دوره و احتمالا در حال سر و کله زدن بچه هاش که دارن همون دوران مارو میگذرونند و منم...

من هم هستم مثل همون بچگی ها با این فرق که این روزها دیگه وقت رفتن ادمها که میشه نه کفشهاشونو قایم میکنم و نه کیفهاشونو...نه خواهش موندن دارم و نه التماسی در کاره

این روزها ادمهای زندگیم که قصد رفتن میکنند به احترام تصمیمشون از جا بلند میشم...دست دراز میکنم و براشون ارزوی موفقیت و شادی میکنم و بهش میگم که فراموششون نمیکنم و واقعا هم نمیکنم

کفشهاشونو جفت میکنم و میگم خدا پشت و پناهت

این روزها خیلی وقته که دیگه ادم به زور نگه داشتن کسی نیستم...

کسی چه میدونه شاید یه روز خیلی دور منم قفس طلایی نگه داشتن ادمهام رو با عمه زهرا خاک کردم

من . تو . او

 

به من چه که بعد از " تو " همیشه "او" می اید... مشکل از قواعد دستوریست...

منم ان قمار بازی که بباخت هرچه بودش

و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر.......

جنگ اخرین راهه

نشسته روبه روم و دارم براش از ادمی میگم که این روزها خیلی اذیتم کرده...

با چشمهای مهربونش زل زده بهم و اجازه میده تمام حرفهامو بزنم و خوب گوش میکنه...

تمام که میشه میگه تمام حرفاتو گفتی حالا بذار من مثل یه دوست...یه عمو یه پدر یه نصیحت کوچولوت بکنم...که این نصیحت نیست و نتیجه ی سالها تجربه و با ادمهای مختلف بودنه

میگه : هیچ وقت سعی نکن با هیچ ادمی که روبه روته بجنگی...اونقدر نجنگ تا جایی که فکر کنی راهی جز جنگیدن نداری...میگه : جنگیدن هزینه داره...ادم عاقل اونیه که وقتی تصمیم به جنگ بگیره که بدونه اخر راه اونه که برنده است ... اونه که چیزی رو از دست نداده...

میگه: اونقدر به ادمها محبت کن که حالشون بهم بخوره... اما کاری کن که همیشه دوست و دشمنت هردو دوست داشته باشند چون دوستات که دوستتند و دوست دارند که هنری رو نمیرسونه اما اگر دشمنت حتی ته دل خودش اعتراف کنه که دوستت داره اونوقت نشونه ی اینه که تو حتی اگر ضعفی هم داشته باشی ادم خوبی هستی.

زل میزنم توی چشمهاش و بهش میگم : با تمام وجودم خوشحالم از اینکه دارم کنار شما کار میکنم و از ته دلم دوستتون دارم و همیشه از شنیدن حرفهاتون لذت میبرم

اروم از پشت میزش بلند میشه و میگه: منم دوستت دارم ...حتی اگر یه روز دشمنت باشم باز هم دوستت خواهم داشت...مطمئنم