چسب زخم

دیدی دست ادم که میبره روش چسب میزنه که مرهم بشه....که درد امونشو نبره....که خون نیاد....که چشمت گاه و بی گاه به زخمه نیوفته و دلت ریش نشه از دیدن اون گوشتی که زده بیرون....

تو برای من همون چسب زخمه بودی....زدم روی زخم دلم که مرهمم باشی....که هربار چشمم به اون تیکه پازل گمشده نیافته و یادم نیاد که کدوم روز...کجا و کی اون تیکه رو لابه لای  شلوغی جمعیت و بی معرفتی ادمها گم کردم....

دیدی چند روز که میگذره ...چسبو که هی اب خورده بهش و ور اومده رو باز میکنی و حالا از زخمه فقط یه رد باریک مونده و اینبار جای اون چسبه است که سفید شده روی دستت....که همرنگ نیست....که خودش انگار درد داره....چسب داره و هی گیر میکنه به این ور و اونور....

تو بازم همون چسبه بودی.....قرار بود مرهم باشی و حالا جای خودت....جای خالیه خودته که سفید شده و توی چشم میزنه.....که هرکی از راه میرسه با یک نگاه میتونه تشخیص بده این رد یه چسبه که یه روزی بوده و حالا نیست.....

دنیای بدی شده...اینروزها چسبها هم درد دارند....چه برسه به زخمها....

 

درخت کوچه عاشقی ها

با دائیه راه افتادیم توی خیابونها....بهش میگم میخوای بریم یه جا نهار بخوریم؟ میگه نه فقط دلم میخواد بچرخم بدون اینکه فکر کنم کجا میخوام برم...

بهش میگم: چیه پیرمرد؟ میخوای بری دنبال دلت...برو خوب...من هیچی نمیگم بذار ببینیم کجا میبرتمون

هنوزم خیابونها رو مثل کف دستش بلده...از هرجایی که میگذریم یه چیزی...خاطره ای ... حرفی برای تعریف  کردن داره...از دوستاش....از کارهاش...خونه هایی که به همه پیشنهاد کرده بوده و حالا کلی قیمت پیدا کرده...

انگار دلش فقط حرف زدن میخواد....توی سکوت نگاهش میکنم و فکر میکنم چقدر این صورت گرد و این موهای جو گندمی رو دوست دارم....

به تمام راننده ها بد و بیراه میگه....برای تمام عابر پیاده ها روی خط و غیر از خط می ایسته و میذاره پیرزنه با سرعت لاک پشتی از رو خط عابر پیاده رد بشه و با تعجب به اون نگاه کنه که هیچ عجله ای برای رفتن نداره....که با نگاه ارومش انگار پیر زن رو بدرقه میکنه و خوب اونم احتمالا توی دلش داره میگه این مرد دیوونه است....توی روزگاری که ادمها از چراغ نارنجی هم رد میشن توی یک ثانیه که به قرمزی نخورند این مردک چند دقیقه اش رو پشت خط میگذرونه....

داریم از یه جایی میگذریم که میگه اینجا خونه اولین دوست دختر من بوده....خیلی چیزها از اون عشق شنیده بودم اما نه از خودش....برام جالب میشه....

در خونه رو نشون میده و میگه گاهی ساعتها پایین این در می ایستادیم و با هم حرف میزدیم....انگار ترس هیچ وجود و معنی خارجی نداشت....

این کوچه کوچه ی عاشقی های ما بود....دست  به دست هم....با بوسه های اروم یواشکی....

میپیچه توی یه کوچه فرعی...درختهارو به دقت نگاه میکنه....میپرسم دنبال چی میگردی؟ میگه یه درخت....روش با هم یادگاری نوشته بودیم....قرار گذاشته بودیم هر وقت بعدها هرکدوم دلمون هوای این روزهارو کرد برگردیمن پیش این درخت....

درخت رو پیدا نمیکنه....انگار لابلای تمام این برج سازی های این روزهای این شهر خاکستری ریشه اش کنده شده از روی زمین خدا...

برمیگرده توی ماشین....دور میزنه سمت خونه....زیر لب میگه چقدر دلم برای زنم...برای بچه هام تنگ شده...

دلش اما انگار اروم گرفته....

لمس دوباره یک رویا

بعضی وقتها ادمهایی که همیشه عزیز بودن و همین بودنشون باعث میشده سر از عزیز بودنشون در نیاری که دور میشن یهویی انگار بند دلت پاره میشه....انگار یهویی تمام لحظه هات پر میشه از بودنشون...از یاد و خاطراتشون....از مهربونیهاشون...اصلا انگار همین نبودنه بدی هارو برات کمرنگ و بعدشم بی رنگ میکنه...

دور شدن و دور بودنشون سخته اما مثل همیشه گذر زمان به داد ادم میرسه....خو میگیری به نبودشون...که باشن اما دور...که دل خوش کنی به شنیدن گاه گاه صداشون از پشت خطهای تلفن و راضی باشی به صدایی که دوره...که گه گاه قطع و وصل میشه و تو سعی میکنی اخرین تصویری که از اون ادمه توی ذهنت مونده رو توی فاصله قطعی صدا بیاد بیاری و این تصویره هر روز و هر سالی که میگذره انگار محو و محو تر میشه....خاکسترزمان میشینه روی تصویره....

دلتنگیهات میشه مثل بارون بهار...گاهی نم نم ...گاهی تند تند...

بعد یهو یه روزی بلند میشی و میبینی قراره اون ادم رو ببینی...لمسش کنی....بوشو حس کنی...ادمی رو که سال قبلش تا چند قدمی مرگ رفته بوده...که دوباره دیدنش توی اون روزهای پر دلهره ی بیمارستان بودنش برات رویا بوده....

تا وقتی توی اغوشت نگرفتیش انگار معلوم نمیشه اون همه دلتنگی تا به حال کجا جمع شده بوده....انگار تازه میفهمی چقدر نبودنش سخت بوده و چقدر بودنش اونم اینهمه نزدیک باعث التیامه....

دیروز که توی فرودگاه بعد از سالها داییم رو دیدم ....وقتی توی اغوشش جا گرفتم و دلم نمی خواست از اون اغوش گرم و مطمئن که یادگار کودکی ها بود و سرتق بازیها و پا درمیونیها بیرون بیام ...انگار تازه فهمیدم چقدر توی تمام این سالها دلم براش تنگ شده بود....

میدونم عمر این نزدیک بودنه خیلی کمه....که خیلی زودتر از چشم به هم زدنی باز باید توی اغوشش جا بگیرم و اینبار برای خداحافظی اما بودنش هر چند کم بهترین حس بود توی این روزهای دلگیر اردیبهشتی...

 

گنبد طلایی

 

مقنعه ام رو که میکشم جلو و چادر مشکی تازه دوخته شده رو روی سرم میندازم شوق لحظه های نزدیک به قرار به دلم میوفته....دختر کوچولوی 14 ساله ای میشم که با لبخندی عاشق میشه....با دیدن طلایی گنبدی...

که لحظه های قرار که نزدیک میشه دلش میتپه...که شوق داره...که لحظه شماری میکنه...که دنیا و ادمهاشو فراموش میکنه...

سرم رو که بالا میگیرم انگار از بلندی و بزرگی گلدسته هایی که دل ابرهارو شکافته ناخوداگاه کمرم خم میشه....که کوچک میشم تعظیم میکنم و از این اب شدنه...از این پایین رفتنه لذت میبرم....که چشمم که به گنبد طلایی میافته دلم شوری مزه ی اشک رو روی گونه هام میخواد...که به روی خودم نمیارم سنگ شدم و سنگها اشکی برای ریختن ندارند...که بی صدا و بی اشک گریه میکنم و دلم اروم میگیره....

که حرف نمیزنم...هیچی نمیخوام....که دعا نمیکنم...نیاز نمیکنم...که دلم فقط ناز کبوترهای بال و پر بسته شو میطلبه....که بی قفس...با بال باز اسیر شدن...اسیر دل شدن....که دل رفتن ندارند...که قفس بازه و قلبشون زندونی...

میدونه دلم سنگینه...که انگار توی بدنم سنگینی میکنه...میدونه زبونم سنگین شده...که حرفم نمیاد...که نمیدونم چی بخوام...نمیتونم گله کنم...نمیتونم خواهش کنم...که فقط و فقط چشم میدوزم به طلایی گنبد و ته دلم فقط ارامش میخوام...که اروم شم...که اشک بریزم...که سبک شم...

قد قامت صلات رو که داد میزنه با تمام عشقم دستام رو کنار گوشهام میبرم.

نمیدونم همونقدر که اون نمازها و نگاه ها و اون فریادهای درونم به دلم نشست به دل تو هم نشست یا نه...

نمیدونم اون نگاههای پر از نیاز به چشمت اومد یا نه...

نمیدونم .....

 وقت برگشتن که شد دل کندن ازت خیلی سخت بود....که باز همون دختر بچه ی عاشق شدم که دنیارو توی معشوقه اش میدید....که تمام امید دل کوچیکش دوباره دیدن و دوباره تو اغوش یار اروم گرفتنه بود...

ازت خداحافظی نکردم....توی اخرین لحظه ها که دل و زبونم دنبال کلام خداحافظی بود خانومه اروم گفت ازش خداحافظی نکن....فقط به امید دیدار بگو که یادش نره...که یادش بمونه بطلبت....

روبروی حرمت ایستادم و باز سر خم کردم...

تنها لحظه ای بود که اشک برای چند لحظه ای چشمهامو خیس کرد....

اروم برمیگردم به سمت در....پاهام سنگین میشن انگار.... برای بار اخر از بیرون از در می ایستم و تمام وجودم چشم میشه....نگار اروم تکیه میکنه بهم و از پشن چونه شو میذاره روی شونه ام وزل میزنه به طلایی گلدسته ها که توی سیاهی اسمون میدرخشه...هیچ کدوممون حرفی نمیزنیم.....دل نمیکنیم انگار...

رومو که برمیگردونم به سمت خیابون سبک میشم انگار....یهو تمام سنگینی این روزها از روی شونه هام برداشته میشه....

اروم اروم قدم میزنم....از سنگینی قلبم چیزی باقی نمونده...سرم رو به سمته سینم پایین میارم...

جای قلبم خالیه.....توی حرم...میون جمعیت...کنار میله های ضریحت جا گذاشتمش انگار....

قلبم امانت پیشت....ازش نگه داری کن....زود زود برمیگردم...

 

دلقک ماهی

توی خونه تند تند راه میری...از این طرف به اون طرف... میرسی به اشپزخونه...کتری نارنجی رنگت رو پر از اب میکنی و زیر گاز رو روشن میکنی....

من فقط نگاهت میکنم...روی راحتی کرم رنگت لم دادم و دارم تمام صحنه هایی که از تو میبینم رو توی خاطرم ضبط میکنم...که شب که شد چشمهامو که بستم تا خواب بیاد و منو با خودش ببره پشت پلکهام بعد از مدتها پر بشه از تصویر تو...از صورت قشنگت...از ته ریشی که صورتت رو اروم تر و خسته تر نشون میده و من چقدر تمنای نگاه کردن به اون صورت خواستنی رو دارم....

میرم کنار اکواریوم و میشنوم که میگی دلقک ماهیمو دیدی؟ یک ماهه خریدمش...

از اشپزخونه بیرون میای و میشینی روی مبل دو نفره...صدای فندکت رو از پشت سرم میشنوم و بعدش صدای نفس عمیقت که با اولین پک محکمت به سیگار از سینه ات بیرون میدی و من نفسم بند میاد از فکر دوباره ی پیش تو بودن...از توهوای تو نفس کشیدن... از اینکه هربار فکر میکنم شاید این اخرین بار باشه...شاید دفعه بعد چشمهای بانوی خونه ات با حرکتت بچرخه توی این خونه...توی چهار دیواری که برای من اخر دنیاست...بهشت روی زمینه....که برای من اخر عشقه...

با خنده میگی دلقک ماهی بد بخت ترین ماهی اکواریوم های اب شوره....میخرندش که اگر نمرد و زنده موند بدونند شوری اب خوبه برای ورود ماهی های دیگه

و من با خودم فکر میکنم...برای اون گرون تر ها...پر ناز و اداترها...برای اون سختی نکشیده ها ....برای اونهایی که روی اب با عشوه میرقصند و لذت میبرند از چشمهایی که به امید دیدن کرشمه ی اونها زل میزنند به اب زلال اکواریوم...

تو با خنده میگی و من دلم چقدر میسوزه به حال ماهی کوچولوی سیاه و سفیدی که هربار بهش نزدیک میشم لابلای مرجانها قایم میشه....که شوری اب رو مزه مزه کرده....که دووم اورده و دم برنیاورده...که طعمه ی شوری اب شده که جارو باز کنه برای....

دلم میخواست نبودی بهش میگفتم که نترس طعمه کوچولو....منم شوری اب رو چشیدم...قفس من فقط یه کم از مال تو بزرگ تر بود...که اگر تو توی چند ثانیه به شیشه میرسی و باید دور بزنی من مدتهاست به اخرش رسیدم و توان دور زدن و برگشتن ندارم...که قلبم رو توی همین خونه جا گذاشتم و پای رفتن ندارم...دل رفتن ندارم...

دلم میخواستم بهش بگم منم یکی از دلقک ماهی های این خونه بودم....شوری اب رو چشیدم و دم نزدم...که به عشق رسیدن به چشمه گشتم و گشتم ... که حالا وقت رسیدن اون پر ناز و کرشمه هاست....اون سختی نکشیده ها... اونایی که چشم براه دارند....دل بیقرار دارند....

بر میگردم روی مبل...کنارت میشینم و از ماهیه چشم بر نمیدارم و با خودم فکر میکنم کاش صاحب خونه میدونست گاهی اگر شوری اب هم کشنده باشه عشق به اب ادمو زنده نگه میداره...عشق به رسیدن به رودخونه...

که اگر شوری هوای خونه رو طاقت اوردم عشق من چشمهایی بود که توی خونه میچرخید...که توی اون فضا نفس میکشید...که دلقک ماهیهاشو فدای اسایش بانوی همیشگی خونه اش میکنه...

سیگارت توی جاسیگاری اروم گرفت....

اتوبان گردی...

این روزها...این روزهای مزخرف خونه نشینی دلم بدجور هوای اتوبانهای تهران رو میکنه...

با یه selection  از اهنگهایی که میشه با لحظه لحظه شون زندگی کرد...که هرچی گوش میکنی باز ازشون سیراب نمیشی...که روحتو ارضاء می کنند...

دلم اتوبان نیایش همیشه خلوت رو میخواد و اهنگهای لایتم و شیشه های تا اخر پایین ماشین و با سرعت روندن....

که اخشابی با اون صدای نرم و همیشه خوبش بگه : هر دو بی رحمند....عشق و بیزاری

که امید عامری بخونه: برو برو هرجا بگو که یار من دیوونه بود....عاشق نبودی می دونم بودن من بهونه بود

که منم هم صدا با خواننده هه بخونم : ای همه ی وجود من....نبود تو نبود من...

 

که گاهی خودم شک کنم با این سرعت باز هم به خونه میرسم...که باز چهره ی مامان و بابا رو میبینم...که حتی مراسم ختم خودم رو هم بیارم توی ذهنم و جسدی که از لای اهن پاره ها بیرون کشیدن و شناساییش سخته...اما خیلی هم سخت نیست...از دستبندی که همیشه دستمه....از بافتهای پایین موهام...

یا شاید از اهنگی که توی ضبط هنوز داره پخش میشه....

دلم چند تا مغز دیگه میخواد...اینروزها از دسته یه دونه مغز نصفه نیمه توی سرم کاری بر نمیاد...یعنی تقصیر اون طفلک نیست...دیگه گنجایش فکر کردن نداره...پر شده....لبریز و سر ریز شده...

دارم لال میشم...به خدا شوخی نمیکنم...باز کردن دهنم خیلی سخت شده برام...اونقدر غرق افکارمم که گوشامم کر میشه گاهی....که نمیبینم دست تکون دادنهای کسیو جلوی چشمم که به طعنه میپرسه مگه عاشقی؟ نمی شنوی چی میگم؟ و من باز لال نگاهش کنم و هیچی نگم....که ارزو کنم کاش کسی اینقدر توضیح نخواد...اینقدر هرکی میرسه نگه چه مرگته...که برام یه حریم بذارند که مجبور نباشم همیشه بخندم....همیشه گوش کنم...همیشه جواب بدم...همیشه به ادمها زنگ بزنم....همیشه حالشونو بپرسم...که همیشه مثل همیشه باشم

هفته دیگه دارم میرم مشهد.... با کسایی که همشونو دوست دارم...که به این مسافرت نیاز داشتم...که محک بزنم همه ی اتفاقهای اطرافم رو...که شاید...شاید ...شاید تو خلوت حرم...توی دم دمای سحر با خودم و هدای خودم خلوت کنم...که لال بشم و هیچ کس چیزی ازم نپرسه...که همه غرق راز و نیاز خودشون باشند و اصلا یادشون بره ساحلی باهاشون هست

خدایا این روزا چقدر به بدون صدا حرف زدن باهات نیاز دارم...که از همه دنیا و ادمهاش فقط تو موندی که لزم سوال نمیکنی...که ازم دلیل نمی پرسی....که ساکتی و سکوتت رو دوست داری و من گاهی چقدر به این سکوت احترام میذارم....