مقنعه ام رو که میکشم جلو و چادر مشکی تازه دوخته شده رو روی سرم میندازم شوق لحظه های نزدیک به قرار به دلم میوفته....دختر کوچولوی 14 ساله ای میشم که با لبخندی عاشق میشه....با دیدن طلایی گنبدی...
که لحظه های قرار که نزدیک میشه دلش میتپه...که شوق داره...که لحظه شماری میکنه...که دنیا و ادمهاشو فراموش میکنه...
سرم رو که بالا میگیرم انگار از بلندی و بزرگی گلدسته هایی که دل ابرهارو شکافته ناخوداگاه کمرم خم میشه....که کوچک میشم تعظیم میکنم و از این اب شدنه...از این پایین رفتنه لذت میبرم....که چشمم که به گنبد طلایی میافته دلم شوری مزه ی اشک رو روی گونه هام میخواد...که به روی خودم نمیارم سنگ شدم و سنگها اشکی برای ریختن ندارند...که بی صدا و بی اشک گریه میکنم و دلم اروم میگیره....
که حرف نمیزنم...هیچی نمیخوام....که دعا نمیکنم...نیاز نمیکنم...که دلم فقط ناز کبوترهای بال و پر بسته شو میطلبه....که بی قفس...با بال باز اسیر شدن...اسیر دل شدن....که دل رفتن ندارند...که قفس بازه و قلبشون زندونی...
میدونه دلم سنگینه...که انگار توی بدنم سنگینی میکنه...میدونه زبونم سنگین شده...که حرفم نمیاد...که نمیدونم چی بخوام...نمیتونم گله کنم...نمیتونم خواهش کنم...که فقط و فقط چشم میدوزم به طلایی گنبد و ته دلم فقط ارامش میخوام...که اروم شم...که اشک بریزم...که سبک شم...
قد قامت صلات رو که داد میزنه با تمام عشقم دستام رو کنار گوشهام میبرم.
نمیدونم همونقدر که اون نمازها و نگاه ها و اون فریادهای درونم به دلم نشست به دل تو هم نشست یا نه...
نمیدونم اون نگاههای پر از نیاز به چشمت اومد یا نه...
نمیدونم .....
وقت برگشتن که شد دل کندن ازت خیلی سخت بود....که باز همون دختر بچه ی عاشق شدم که دنیارو توی معشوقه اش میدید....که تمام امید دل کوچیکش دوباره دیدن و دوباره تو اغوش یار اروم گرفتنه بود...
ازت خداحافظی نکردم....توی اخرین لحظه ها که دل و زبونم دنبال کلام خداحافظی بود خانومه اروم گفت ازش خداحافظی نکن....فقط به امید دیدار بگو که یادش نره...که یادش بمونه بطلبت....
روبروی حرمت ایستادم و باز سر خم کردم...
تنها لحظه ای بود که اشک برای چند لحظه ای چشمهامو خیس کرد....
اروم برمیگردم به سمت در....پاهام سنگین میشن انگار.... برای بار اخر از بیرون از در می ایستم و تمام وجودم چشم میشه....نگار اروم تکیه میکنه بهم و از پشن چونه شو میذاره روی شونه ام وزل میزنه به طلایی گلدسته ها که توی سیاهی اسمون میدرخشه...هیچ کدوممون حرفی نمیزنیم.....دل نمیکنیم انگار...
رومو که برمیگردونم به سمت خیابون سبک میشم انگار....یهو تمام سنگینی این روزها از روی شونه هام برداشته میشه....
اروم اروم قدم میزنم....از سنگینی قلبم چیزی باقی نمونده...سرم رو به سمته سینم پایین میارم...
جای قلبم خالیه.....توی حرم...میون جمعیت...کنار میله های ضریحت جا گذاشتمش انگار....
قلبم امانت پیشت....ازش نگه داری کن....زود زود برمیگردم...