شاید باید گذشت
کاش میشد رفت...کاش میشد تمام هویتت رو...تمام خاطرات رو توی یه چمدون کوچیک جا داد و همه ی ادمها و گذشته رو گذاشت و گذشت و رفت به جایی که دل خوشی هم اگر هست فقط دلخوشکنک نباشه...
شاید باید گذشت از سرزمینی که توش حتی ماندن و دل سپردن هم اجازه و اقامت میخواد...که ادمهاش به عشق لبخند کجکی میزنند و سیاستمداراش به ادمهاش....
سرزمینی که دلت به بهارش خوش نیست...به بارون و عطر بهارنارنجش خوش نیست...دلت به عشق خوش نیست...دلت به کسی خوش نیست که براش بخونی : ماه من واسه من از تو بهتر کسی نیست
باید گذشت از ادمهایی که خوب بودنت رو دلیل بر تنها گذاشتنت میدونند...
ادمهایی که برای موندن دنبال دلیل و بهونه میگردن و وقت رفتن حکم فقط حکم دلشونه...
گاهی باید چشمهارو بست...باید بذاری قطره قطره ی وجودت پشت پلکهات گم بشن...که نیوفته چشم هیچ نا محرمی به چشمات وقتی دیگه جایی برای اشک هم ندارن...
باید رفت...باید گذشت از مملکتی که توش قدر سر سوزنی ارزش و اعتبار نداری....که همه چیز بازیه...که همه چیز از پیش تعیین شده است
که اگر شادی و هیجانی به زور توی خونهات تزریق میکنند هم برنامه است...که یهو چشم باز میکنی میبینی چه مفت و اسون باختی....که حکم دل بود و تو ندونسته با یه اس دل توی دستت حکم لازم کردی....
گاهی باید گذشت...با یه چمدون پر از خاطره...حتی اگر دلت یه جایی میون همین اب و خاک به زمین افتاده باشه
موندن اما دلیل میخواد...شاید روزی دلیل ماندنم همسفری شد که تنها مسافر بی گذرنامه قلبش باشم