این روزا حواست هست؟

بازم دارم ازت مینویسم

حواست هست چقدر توی نوشته هام داری پر رنگ میشی؟ داری توی حرفام کلمه اصلی میشی

حواست هست این روزها چقدر توی فکرمی...چه حجم بزرگی از قلبمو گرفتی و بی خیال قدم میزنی

حواست به اینهمه عزیز بودنت هست؟

اصلا راستشو بگو تا حالا به اینا فکر کردی...فکر کردی چه نعمت بزرگیه یکی ادمو این همه بخواد...اینهمه با بند بند وجودش دوست داشته باشه...تا حالا یه لحظه با خودت فکر کردی اگر یه روز صبح بیدار شی و من نباشم اصلا چیزی از زندگیت کم میشه؟...گوشه دلت میلرزه؟ غم میاد تو دلت یا نه مثل همیشه یه دوش میگیری وتمام مدت لباس پوشیدن و اماده شدنت به کارها و برنامه هات فکر میکنی و.....

 

حواست هست اینروزا چقدر اشکم رو درمیاری؟ حواست هست چقدر دارم میدوم برای داشتنت؟ چقدر دارم به روم نمیارم که خسته ام؟ که تنهام؟

این روزا حواست هست چه گوشیم اروم یه جا خاک میخوره؟ چقدر حرف توی دلم تلنبار شده و نه من میگم نه تو هیچ کدومو میشنوی....

حواست به اهنگهایی که گوش میکنم هست؟ به غم توی ترانه ها...

اصلا بگو ببینم اینروزا حواست به خودت هست؟ به موهای روی شقیقه هات که روز به روز داره سفید تر میشه؟

حواست به صدات هست؟ که چه تند تند بلند میشه؟ حواست به خشم و عصبانیت توی حرفهات هست که چه زود خودشونو نشون میدن؟

حواست به سر دردهات هست که همیشه باهاته؟ به چشمهات که از درد قرمز میشه و کوچیک؟ همون وقتهایی که من حاضرم بمیرم و تورو اونجوری نبینم....

اینروزا حواست هست چقدر نگرانی؟ سردرگمی...داغونی...

حواست به دستهات هست که دیگه مثل قدیما توی دستهام نیست که همش گره خورده توی هم و دیگه داغ نیست....اگرم داغه از گرمی حواست نه از گرمی دلت

این روزا حواست به من هست؟ حواست به خودت هست؟ حواست به روزایی که دارن می یان و میرن هست؟

این غم چیه توی قلبت خونه کرده که این روزا حواست به هیچ چیز نیست....

 

اما نگران نباش تو حواست به هیچ چیزم که نباشه یکی هست که حواسش فقط به توئه...دلش با توئه...

شمار موهات که هر روز سفید میشه هم حتی از دستش نمیره....

به این یکی که دیگه حواست هست که یکی هست که هنوز برای تک تک اون سفیدی ها می میره؟

حواست به همین یکی باشه من خودم حواسم به بقیه چیزا هست.....

من هنوزم به معجزه کاسه اب ایمان دارم

مگه میشه 15-16 سال خاطره رو کنار گذاشت و اشک نریخت؟

مگه میشه تمام مدرسه و راه مدرسه ، خاطرات عاشق شدن ها و اشک ریختن ها و خندیدن ها رو نادیده گرفت؟

مگه میشه با اونی که سالها دوستت بوده، برات عین یه خواهر بوده برات از هر کسی عزیزتر بوده راحت خداحافظی کرد و دق نکرد؟

به کسی که از وقتی خودت رو شناختی مثل سایه همراهت بوده ، سنگ صبورت بوده برات جای همه چیز و همه کس بوده ، به اونی که حتی وقتی نبوده هیچ کس نتونسته جاشو بگیره راحت گفت برو خدا پشت و پناهت...

اصلا این سفر چیه؟ این سفر لعنتی چیه که چند روزه اسمش داره بند بند وجودم رو میلرزونه؟

میشه لبخند زد و نگاه کرد به اونی که داره دونه دونه خاطراتش رو، سالها دوستی رو، شب بیداری هارو تمام اون خنده ها و گریه هارو  میچینه توی یه چمدون و میره...

اسمش رفتنه ...رفتن...یه کلمه ی سه حرفی که یه دنیا غم توشه...که فقط اسمش کوچیکه و خودش اونقدر بزرگه...اونقدر عمیقه...اونقدر سنگینه که کوه میشه روی شونه هات، بغض میشه توی گلوت، اشک میشه توی چشمات و داغ میشه به دلت...

کجا میخوام برم که برام پر از خاطره نباشه؟ با کی میخوام به احمقانه ترین اتفاقات دنیا بخندم؟ برای کی از دردام بگم؟ از غصه هام بگم؟ از ارزوهام بگم؟

 

دارم تنها میشم...دارم اونقدر تنها میشم که دیگه اشک هم مرهم این غم توی دلم نیست....

میگن وقتی ماه کامله و چشمت بهش میوفته هر دعایی کنی میگیره...

 امروز ماه کامل بود و ما با هم .... اخرین با هم بودن ها

خواستم دعا کنم که برگرده ولی زبونم نچرخید گفتم خدایا فقط مواظبش باش...فقط راه درست رو جلوی پاش بذار

 

میگن فقط اونی که می مونه میدونه کاسه ی اب معجزه نمیکنه......

اما من هنوزم به معجزه ایمان دارم

فقط ۱۰ روز مونده و من دلم داره میترکه از غم...................  

دوست نازنینم، تولدت مبارک

دوست عزیز راه دور من

مهربونُ همیشه همراه و همدل و همدم

نرگس قشنگم . تولدت از کیلومترها دورتر و با  قلبی  که همیشه بهت نزدیک بوده و دلی که همیشه برات تنگ بوده و برای دیدنت لحظه شماری کرده مبارک.

برات یه سال دیگه پر از عشق و سلامتی. پر از ارامش و لبخند ارزو میکنم

دوستت دارم و همیشه به داشتن دوستی مثل تو به خودم میبالم