چه دنیا اینجوری بهتر بود به خدا

کاش توی دنیا...یعنی توی کل کله دنیا اصلا هیچ کلمه و ری اکشنی به اسم قهر وجود نداشت

نه که ادما اونقدر خوب بودن که همو میبخشیدن و ایناها نه اصلا نمیدونستن کلا چیزی به اسم قهر هم وجود داره...

بعد اینجور وقتا میشد که وقتی از هم دلشون میگرفت یا میزدن همو لت و پار میکردنو بعد باز با هم حرف میزدن یا که نه یه ذره واسه هم قیافه میگرفتن بعد میدیدن خوب حالا چیکار کنیم ؟ چیزی به ذهنشون نمیرسید یعنی کار دیگه ای بلد نبودن دوباره با هم حرف میزدن

یعنی حالا این وسط گوشه ی دلشون  یه ترک کوچیک میموند اشکال نداشت یا شب وقت خواب تا الهه ی صبح به حرفای اون یاروهه فکر میکردنو حتی اشکم میریختن بازم عیبی نداشت عوضش دوباره که با هم حرف میزدن هی که کلمه به کلمه به هم نزدیک میشدن بس که قاطی میشدنتوی اون رابطه اون زخمه و حرفه و اشکه رو یادشون میرفت

اینجوری میشد که همیشه بودن با هم ...حتی اگه بد...حتی اگر خوب نبودن اما عوضش یه دره ی عمیق ازین حرف نزدنه نمی افتاد وسطشون که هی دیگه بعدش چشم تو چشم نشن و هی یادشون بره که رنگ چشما و طرز نگاه اون ادمه رو چقدر دوست داشتن و هی یادشون بره اون ادمه یه روزی چقدر جا داشته توی دلشون و زندگیشون و حرفاشون و هزار تا شون دیگه

بعد الان دنیا به خدا خیلی بهترتر بود از اینی که الان هست.....دارم خدارو قسم میخورما......

امضاهای خیس و بی صدا

توی گوشیم یه نرم افزار یاداور تولد نصب کرده بودم...بس که همیشه فکر میکردم این روز یه روز خاصیه توی زندگی هر ادمی و چه خوبمیشه عمق دوست داشتنشون رو با یه جمله یه تلفن حتی بیان کرد.....

بعد امشب از سر بی خوابی و بی حوصلگی نشستم به بالا و پایین کردن لیست اون ادمها که به ترتیب ماه تولدشون از بالا به پایین ردیف شدن.....

این شبهای زندگیم یه امضای خاص دارن توی دلشون.... که اشکهای دلتنگی شده اون امضاهه....

که یه وقتای درگیری با خودم که هی میخوام کلنجار برم که مثلا فلان ادمه رو که اغوشش حتی برای یه لحظه برام امنیت بوئد که برام تکیه گاه بود که برام مقدس بود رو دیگه دوست نداشته  باشم همون اشکه بی معطلی سر میخوره میاد پایین.....

بعد میدونی سخت ترین قسمتش چیه؟ اینه که این اشکها حتی داغی اش هم بیشتر از اشکهای معمولیه....شاید چون پره از حسرت و افسوس و ای کاش...... پره از حسرت برای یه زندگی معمولی با ادمهای معمولی با یه خانواده ی معمولی و اما ..........

بعد میبینم چقدر اتیش به جون و قلب ادم میخوره وقتی مجبوری ادمهای عزیزت رو ....اونهایی که انعکاس نگاهشون از اولین دفعاتی  که چشم به دنیا باز کردی توی قاب نگاهت موندن رو ....اونهایی که اخرین بارها با تمام دل گرفتگی ازشون سیر نگاهشون نکردی رو بخوای کنار بذاری و به دل حرف گوش نکنت یاد بدی که دوسشون نداشته باشن....

تا اینجاشم که بشه یاد داد بعد یه شبی توی خونه ی خودت دور میز با  ادمهای دیگه و یه مهمون تازه نشستی و ذهن و چشمات قفل شده روی این ادم جدیده که اخه خدایا این ادم منو یاد کی میندازه که هنوز نیومده اینهمه برام عزیزه....تمام شب رو کلنجار میری  و یهو به یه خندهی عمیقش که گوشه ی چشماش خطهای عمیق دوست داشتنی به جا میمونه یا از کشیدگی انگشتهای دستهاش و رنگ پوستش و اون مهربونی خاص ته چشمهاش با خودت میگی ....ای دل غافل....ای لعنت به این زندگی که هیچ کس رو برامون نگه نداشت....ای تف به پول....

ای تف به تمام نرم افزارهای یاداور که نمیذارن اسم اونایی که از دلت پاک نمیشن حداقل از جلوی چشمهات دور باشن

ای تف به این زندگی....به اینهمه نزدیکی اما دوری

ای تف به این امضای خیس و بی صدای هر شب من.......

 

چشم هایی که از غم پاک نمیشه

جمع شده بودیم جلوی تلویزیون....هر کی توی یه فکر دیگه و نگاهها الکی متمرکز به یه نقطه...

یهو برگشت پرسید واقعا سال 91 چه جوری بود براتون....

من یه نگاه به چشماش کردم و بدون فکر گفتم : گه

نگاهها همه برگشت به سمت من....گفتم: درسط اون وسط وسط وسط اون سال بهترین اتفاق زندگیم بود که قبلش فکر طوفان بعدش داغونم میکرد و بعدش خرابی های اون طوفان خیلی چیزارو حداقل توی ذهن و قلب و فکر  من از بین برد...اون اتفاق خوبه که توی زندگی هر کسی یه بار میگن اتفاق می افته هم وسط تمام اون تلخی ها اومد و گذشت و رفت...

این بغض لعنتی امون نمیده حرفام تموم بشه...میدونم صدام داره میلرزه و میگم دهنم تلخه هنوز به خدا ....هرچی هم قورت میدم بغضه که فقط پایین میره و تلخی یه اما......

مامانم سرشو پایین میندازه....میدونم هروقت بغض گلوشو میگیره نفس هم نمیتونه بکشه چه برسه به حرف

بهش میگم همه ی مامانا از ترس لو رفتن غم چشماشون پیش بچه هاشون سرشونو پایین میندازن اما تو سرت رو بالا بگیر ....اونی که باید این وسط شرمنده باشه ما دو تاییم که بهاطرمون خیلی روزها و شبها غمهاتو گریه نکردی و توی خودت ریختی که حالا اینهمه درد به یکباره سراغت اومدن....

اونایی که باید سرشون پایین باشه و نیست رو هم با هم قرار گذاشتیم بسپریمشون به اونی که اون بالا سره و بگذریم

پسره میگه برای من تلخ ترین و سخت ترین سال عمرم بود .... چیزها و کسایی رو از دست دادم که فکر میکردم فقط اونا  توی زندگیم واقعی بودن اما .........اما نبودن

بهش میگم :میدونی این 6 ماه اخیر زندگی خیلی به داشتنت و بودنت افتخار کردم...میدونی خیلی اوقات نگاهت کردم و تعحب کردم که اخه تو کی چه جوری اینهمه مرد شدی...بزرگ شدی...

میگه یه بار یه جا خونده بودم غم ادمو بزرگ  و محکم میکنه

میگم راست گفته هر کی گفته .....به عادت تمام این اواخر که موهاش روی صورتش ریخته و اشک چشم و لرزش چونه اش رو مخفی کرده میگه: درست گفته اما کم گفته....غم ادمو پیر میکنه .....میشکنه....داغون میکنه بعد یه مجسمه از یه ادم بزرگ تحویل بقیه میده

سرم رو که میندازم پایین به تمام اشک هایی فکر میکنم که توی این روزهای تلخ دور از هم و برای هم ریختیم

به بغضامون فکر میکنم که دل خوش میکنیم هربار به پنهان کردنش و اما .............

اما اون زخمی که خودی به دل ادم میزنه.....اون غمی که از بس سنگینه ته نشین میشه  ته دلت...اون زجری که میکشی از جایگزین کردن حس نفرت با عشقی که سالها به ادمهای زندگیت داشتی .....

اینا یه غم میذاره توی چشمات که هیچ جوری....هیچ جوری نه پاک میشه و نه پنهان

...

چقدر به خودم گریه و به خیلی ها حرف بدهکارم..... حتی بدون حرف زل بزنم به چشماشون و با نگاهم ازشون بخوام فقط لحظه ای چشمهاشونو ببندند و خودشون رو جای من بذارن

تنها ارزوم اینه که بدونم اون لحظه توی دل خودشون احساس گناه و عذاب ندارن....شاید اینجوری بتونم منم برای لحظه ای به بخشیدنشون و ارامش خودم فکر کنم.....

نمیشه اما.....

اهای ادمها....کاش یه ذره...فقط یه ذره وجدان داشتید.....