شکستنی ها
گاهی وقتها توی زندگی اونقدر یه علامت سوال بزرگ میشه که سایه اش نا خواسته روی تمام زندگی ادم میوفته...یه سایه ی خاکستری...بزرگ و شوم...
/که انگار تمام بودنهاتو....تمام دوست داشتنهاتو...عشق ورزیدن هاتو میبره زیر سایه خودش و تو رو توی دنیایی از تردید و دودلی ها معلق میزاره و تو می مونی و دنیایی که باز اعتباری بهش نیست...به خوب و بدش اعتباری نیست....
تو می مونی و چیزهایی که به بودن و موندنشون ایمان داشتی و حالا میبینی کم کم ایمانت داره کمرنگ میشه....داره رو به بیرنگی میره حتی و تو نمیدونی میون راه...میون راهی که میخواستی یک نفس تا اخرش بدوی باید چیکار کنی....
بودنی که خالق سطر سطر نوشته هات بود و نبودن و رفتنی که توی سکوت و دودلی داره غرق میشه...داره پایین و پایین تر میره و تو نه که نتونی بلکه هیچ تلاشی و تکونی برای نجات دادنش نمیکنی...انگار که داری با دست خودت دلت رو زیر خروار ها خاک میپوشونی و این بهت ارامش میده....
که نباشی...برای مدتی نباشی و تمام گذشته ها و اینده رو به باد بسپاری و تنها عشق و خواسته ات توی این روزهای بهاری تنهایی باشه....تنها زیر بارون قدم زدن...تنها سینما رفتن...تنها غذا خوردن و فکر نکردن به هیچ چیز و هیچ کس....
که گوشی موبایلت رو تنها به بهانه دیدن ساعت برداری و بذاری خاک بخوره...که نیازی به silent کردنش نداشته باشی و بدونی خودش سکوت رو به هیاهو ترجیح میده و نیازی به کمک تو نداره...
که گاهی یه تلنگر...یه جمله ی بی نهایت ساده میتونه زندگیت رو از این رو به اون رو کنه...میتونه سیلی باشه برای نابود کردن زندگیت و در نهایت ساختن دوباره اش...که شکستنی هارو باید شکست و از نو ساخت و بهتر....