میبینی خسته ای...فشار سالها زندگی یه دفعه هوار شده روی سرت و این بار برای شونه های تو خیلی سنگینه انگار...زانوهاتو خم میکنه و تو دم نمیزنی...نمیتونی بزنی...اصلا نداری کسی رو که براش از غمهات بگی...از خستگیهات بگی...از دویدن ها و به نتیجه نرسیدنهات بگی و اونم بشنوه و مرهم باشه...خودش زخم نشه ... بیشتر زخمت نزنه....
خیلی بده بعد از اینهمه سال نداشته باشی شونه ای رو که تکیه گاه هق هق ات باشه ... موهاتو اروم نوازش کنه و در گوشت اروم بگه گریه کن عزیزم اما غصه نخور....همه چیز درست میشه
و تو بدونی...ایمان داشته باشی که وقتی اون میگه حتما همه چیز درست میشه
گاهی امید تنها چیزیه که برای ادم می مونه
من این روزها حتی اونم کم دارم...
خدایا با همه ی این حرفها بازم شکر...بودن بعضی ادمها کافیه حتی اگر کنارت نباشن همین که بدونی هستند...که نفس میکشند...بغضشون رو قورت میدن و روزهارو خوب یا بد میگذرونند بازم جای شکر داره.