ادم بغضش میگیره وقتی بعد از اینهمه سال...وقتی پشت اونهمه ادمهای باادعا و ادعاهاشون برای بودن کنارت چشم باز میکنی و میبینی تنها موندی...

میبینی خسته ای...فشار سالها زندگی یه دفعه هوار شده روی سرت و این بار برای شونه های تو خیلی سنگینه انگار...زانوهاتو خم میکنه و تو دم نمیزنی...نمیتونی بزنی...اصلا نداری کسی رو که براش از غمهات بگی...از خستگیهات بگی...از دویدن ها و به نتیجه نرسیدنهات بگی و اونم بشنوه و مرهم باشه...خودش زخم نشه ... بیشتر زخمت نزنه....

خیلی بده بعد از اینهمه سال نداشته باشی شونه ای رو که تکیه گاه هق هق ات باشه ... موهاتو اروم نوازش کنه و در گوشت اروم بگه گریه کن عزیزم اما غصه نخور....همه چیز درست میشه

و تو بدونی...ایمان داشته باشی که وقتی اون میگه حتما همه چیز درست میشه

گاهی امید تنها چیزیه که برای ادم می مونه

من این روزها حتی اونم کم دارم...

خدایا با همه ی این حرفها بازم شکر...بودن بعضی ادمها کافیه حتی اگر کنارت نباشن همین که بدونی هستند...که نفس میکشند...بغضشون رو قورت میدن و روزهارو خوب یا بد میگذرونند بازم جای شکر داره.

این روزها نمیدونم شکایت بنده های خدارو ببرم پیش خدا یا پیش بنده ها از خدا گله کنم.

بدبختی اینجاست که در هر دو صورت میدونم هیچ تفاوتی نداره...

تازه میفهمم این که همیشه شنیدم " و خدا از روح خود در بندگانش دمید " یعنی چی.

وقتی از خودش نمیشه توقعی داشت از بنده هاش.....

عادت داشتم از عالم و ادم که دلم میگرفت به تو پناه بیارم...به چشمهای روشنت... به اغوشی که بزرگ شدنم بهانه ای شده بود برای دور شدن ازش و باز من گاهی لوس میشدم و کش میومدم توی اغوشی که بوی مهر میداد...پاک ترین اغوش دنیا بود...بی هیچ چمداشتی...

عادت داشتم به نگاه هات وقتی برات از تمام ادمهای دنیا حرف میزدم و تو هیچی نمیگفتی... فقط از روی چشمهات که تنگ و گشاد میشد رضایتت رو میفهمیدم و تاییدت که کارم درست بوده یا نه ... که همیشه هم چشمهات از تعجب گرد میشد که تو چرا اینقدر کله خری دختر؟

چرا اینقدر بی فکری؟   چرا اینقدر نترسی

عادت داشتم به اینکه وقت نهار و شام که میشد با خنده صدام کنی سیندرلا خانوم غذا حاضره...که یعنی دست به سیاه و سفید نمیزدم...که یعنی نمیفهمیدم کی اورد...کی پخت...کی شست...

عادت داشتم که شبها روی تخت تو ولو بشم و فیلم نگاه کنم...که هر بار به یه بهانه ای مثل گربه نیمه شب یواش یواش بیام و بخوابم توی اتاقی که بوی عطر تو توی هواش موج میزد...که صدای نفس های تو توش بود...

که سالها بود فکر نمیکردم به نبودنت...به از دست دادنت... به هر روز ندیدنت

حالا که نیستی...حالا که فاصله ام ازت 5 دقیقه است و اما نمی تونم هر ثانیه ببینمت...که نمیتونم ولو شم کنارت...که نمیتونم بوت کنم...لمست کنم ... ببوسمت

حالا بیا و بکو من جواب این چشمهای خیسم رو از کی بگیرم؟

کی رو محکوم کنم؟

تنهاییام رو با کی تقسیم کنم؟

بیا بگو من دارم تقاص چیو پس میدم؟ بی فکری یکی دیگه؟ زیاده خواهی یکی دیگه؟

اصلا بیا بگو من بدون تو با این همه عادت به داشتنت چیکار کنم؟