سخته...
خیلی سخته...خیلی سخته که بعد از اینهمه سال...بعد از تمام عاشقی ها ...رفتن ها و اومدن ها و .... تمام اتفاقات خوب و بد این سالهای اخیر کسی نباشه که ارومت کنه....
کسی نباشه که توی خیابون که راه میرید هی دستاش بگرده دنبال دستای تو و تو از خیر گرمای جیبت بگذری و دستاتو توی سرما قفل کنی میون دستاش
کسی نباشه که نیمه شب که خوابت نمیبره گوشیتو بگیری دستت و بدونی کسی هست که همیشه ی همیشه هست...که همیشه سنگ صبوره ...
که ظهر جمعه که دلت رستوران میخواد و سینما زنگ که بزنی بدونی همیشه اماده ی با تو بودنه...که راضیه به خوشحال کردنت
سخته کسی نباشه که 7-8 شب که خسته از کار و سروکله زدن با ادمهای مختلف شمارشو میگیری که کلی غر بزنییه خسته نباشید خانومم که بهت بگه همه ی خستگی های روزت از تنت در بیاد و تو یهو ببینی هیچی از غرغرهات نمونده...هرچی هست فقط شیرینی یه حس گرمه که انگار زیر پوستت می دوه و تو اروم میشی...ارومه اروم
سخته یکی نباشه که دلت از ادمها که میگیره بشینی کنارش و سرتو تکیه بدی به بازوهاشو و دستتو حلقه کنی دور دستشو و اونم سرشو تکیه بده به سرتو و بهت بگه اروم باش...همه یز درست میشه و تو یکدفعه ببینی که دلت اروم شده...سبک شده...
گاهی تنهایی خیلی سخت تر از اونی میشه که بشه ازش حرف زد...ازش نوشت
بعضی از تنهایی ها رو باید فقط حس کرد تا فهمید چه اواریه که گاهی روی سر ادم خراب میشه...که ادم نفس کم میاره زیر اوارش انگار...