یه گروهی از ادمها هستند که انگار همیشه توی حبابند... توی یه حباب دور از تو

این ادمها بغیر از اینکه  هرچقدرم سعی کنی بهشون نزدیک بشی باز با یه قدم ازت دنیایی فاصله میگیرند و همیشه ی خدا حواسشون هست نه نزدیک باشند و نه سرعت مجاز رو فراموش کنند دائم باید مراقب  حباب اطرافشون هم باشی..که اون نزدیک شدنه به معنای ترکیدن یا حتی ترک برداشتن اون حبابه میشه و اون وقته که دیگه هر نوع رابطه ای با اون ادمه رو برای تمام عمرت از دست دادی

بعد اینجور ادمها نمیدونم چرا خیلی هم کشش دارند...یک عالمه جاذبه در مقابل نیروی دافعه شون وجود داره که تو هر چقدرم بخوای فاصله بگیری یا حتی بخوان ازت دور شن باز مثل دو قطب اهن ربا به هم جذب میشید و در کشاکش این جاذبه و دافعه یا ادم اونقدر با گره ی وجودی این ادمه ور میره که باز میشه...یا کلن با چنگ و دندون میوفته به جونشون اخرش یه گره کور می مونه و تویی که خسته شدی از راه طولانی و خسته کننده و بی نتیجه...

بعد اما قشنگترین قسمت این روابط برمیگرده به اون نم نمک جلو رفتنه...

اینجور ادمها اگر یه قدم مورچه ای رو برای نزدیک شدنه ببینند  یه قدم فیلی ازت دور میشن...بعد به این ادمها باید اونقدر نامحسوس نزدیک شد...اونقدر اروم توی زندگیشون جریان پیدا کرد...اونقدر حواسشون رو پرت جاهای دیگه و حرفای دیگه کرد که یادشون بره دقت کنند توی تک تک حرکاتت...توی فاصله ی موجود....

بعد اون ادمه یه روزی...بعد از یک عالمه استه رفتن و اومدن تو...بعد از کلی اروم اروم ور رفتن با اون گره هه چشماشو باز میکنه ...روشو رو برمیگردونه و میبینه بدون اینکه بفهمه به اندازه نفس بهت نزدیک شده

بعد حکایت اینهمه نزدیکی با این ادما فرق داره کلا...همونقدر که سعی میکنند دور بمونند ازت و فکر نزدیک شدنه بند بند وجودشون رو میلرزونه وقتی هم که نزدیک شدن دیگه دور شدنه براشون کابوس میشه...

بعد اون موقع است که وقت نفس راحت کشیدن و اسوده خاطر شدنه...وقت نشستن و لذت بردن از ادمیه که یه راه طولانی رو باهاش اومدی و هی خسته شدی و دم بر نیاوردی و صبوری کردی...

بعد اون موقع لذت داره این با هم بودنه...لذتی که به تمام سختی های راه می ارزه در یک کلام...والسلام