من یه دفتری دارم که دقیقا یادم نیست از کی شروعش کردم...یه دفتر سیمی 300 برگ زرشکی که توش پره از نوشته های کوتاه و بلند...پر ه از شعرهایی که دلم با خوندنشون حالا یا توی کتابی یا وبلاگی یا حتی بعضی وقتها پشت کامیونی  لرزیده

خیلی جاها باهامه این دفتره...حتی گاهی وقتها  وقتی دلم تنگه...وقتی گرفته...وقتی بی حوصله ام میشینم این دفتره رو از اول ورق به ورق خوندن...

بعد هی یادم میاد این نوشته هه مال کجا بوده؟ دیالوگ فیلم بوده...چند خطی از کتابی بوده...بعد هی یادم میاد که توی چه شرایطی...کدوم روز این نوشته رو برای کدوم ادمه زندگیم فرستادم...کی بوده که فکر کردم نوشته ای از این قشنگتر نتونسته بوده حرفم رو بیان کنه...اینه که این دفتره یه دفتر معمولی نیست برام...پر از خاطراته...پر از کلماتیه که حتی ترتیبشون رو هم حفظم و اما همیشه و همیشه برام تازگی داشته

دیروز با یه دوستی بودم که خیلی برام عزیزه...قبل از اینکه برم پیشش دلمو جارو کردم زدم زیر فرش...اینجا دیگه حرف حرفه دل نبود...قضیه حرف منطق بود...حرف یه عمر زندگیش بود...حرف یه تصمیم بزرگ بود و بدبختانه...اینو از ته دل میگم بدبختانه دوستم پا به راهی گذاشته بود که....

امروز یهو چشمم به یه جمله ای خورد توی این دفتره ... نوشته بودم : صبر کردن دردناک است ، و فراموش کردن دردناکتر ، ولی از این دو دردناک تر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش

یهو انگار تمام دیروز خورد توی صورتم...دلم گرفت...دلم خیلی گرفت برای عزیزی که درد صبر کردن رو کشیده بود...درد بلاتکلیفی رو کشیده بود و حالا دردناک تر از همه اینها باید میفهمید که باید صبر کنه یا فراموش

من امروز دلم از دیدن درد دیروز دوستم گرفت...از اینکه نمیتونم کاری براش بکنم...از اینکه نمیتونم راهنمایی بکنم...از اینکه نمیتونم توی به دوش کشیدن این درد همراهش باشم

از اینکه .....

کاش اونقدر جرات داشتم که گوشیمو بردارم بهش بگم با تمام حرفهای دیروزم...با تمام اینکه جلوت محکم ایستادم که داری اشتباه میکنی اما میفهمم چه دردی میکشه...میفهمم خودت درد داری و تازه شونه هات باید مرهم دردهای دیگری باشه...کاش بهش میگفتم چشماتو ببند...سرتو بذار روی شونه ام بیا هردو برای دردی که میکشی گریه کنیم...از ته دل

شاید که گریه ابی باشه روی اتیش دلت...شاید ...شاید ...شاید

که از خود درد بدتر عادت کردن به درده