حافظ
درست لحظه ای که چشمانم را میبندم تا حتی طلوع اولین ستاره صبح را هم نبینم حافظ می اید...
به چشمانم زل میزند...
حافظ نمیداند چقدر دلم میخواهد چشمهایم راببندم و به دنیای کودکی هایم برگردم...
به سالهای انار و اواز و مرد کوهی...
خیال میکند که من ادم بزرگی هستم که کودکانه در متن واژه ها راه میروم...
حافظ چه میداند وقتی شبها ابرها مهتاب را می پوشانند چقدر دلم میگیرد...
چه میداند از دیدن تنهایی ماهی قرمز تنگ بلور که تو تنهاییهاش با خودش خدانگهدار رو زمزمه میکنه چقدر دل میگیرد...
حافظ چه میداند از دیدن گربه ی باردار و تنهای کوچه که اینروزها بدون یارش که هفته پیش زیر یه ماشین مرد چقدر دلم میگیرد...
او چه میداند از خمیدگی درخت سرو اون کوچه ی پر خاطره...چقدر دلم میگیرد...
حافظ چه میداند از وعده های دل خوش کنک شعرهایش و غم مخور های تمام این سالیان دراز چقدر دلم میگیرد...
حافظ چه میداند اینروزها از صدای قطره های باران و جای خالی زیر چترم چقدر دلم میگیرد...
چه میداند از دیدن غم چشمهای عزیزم...از دیدن بلاتکلیفی اش چقدر دلم میگیرد
حافظ چه میداند اینروزها هیچ یوسف گم گشته ای به کنعان برنمیگردد و چه میداند از حال دل چشم براههایی که با کاسه ی خالی اب هنوز هر غروب به پیچ کوچه زل میزنند و .....
حافظ چه می داند اینروزها دلم حتی از تمام خوشی ها و شادیها و خنده ها هم چقدر میگیرد....