قبلنا...اون دور دورا انگار یه چیزهایی بود توی زندگی که نمیشد دید اما میشد درکشون کرد...میشد فهمیدشون...

انگار یه چیزهایی بود توی ادمها که میشد فهمید...میشد اعتماد کرد به حرفهاشون...به دلشون...

که دهنشون که به سلام باز میشد میشد فهمید این از اون سلام هاست که سلامتی میاره یا از اون سلام هاست که بعدش ادم خودش می مونه و لعنت به جواب سلامی که کاش واجب نبود و میشد به راحتی ازش گذشت

اون دور دورا دستهایی بود که اگر دراز میشد به نشونه رفاقت...تبر هیچ حادثه ای ...تلخی هیچ نفرینی... نمیتونست قطع کنه اون دستهارو که بهم میپیچیدند تا بمونند تا دنیا دنیاست...

اون وقتها که ما بچه بودیم و بزرگترها دلشون هم به اندازه سنشون بود ...انگار ادمها و حرفهاشون بود که ارزش داشت نه امضا ها و اثر انگشتهاشون که امروز حتی اونهارو هم جعل میکنند و از اعتبار انداختند و من حیرون موندم به حال اونهایی که قراره بیان بعد از ما و اعتبار قراره به تاریخ پیوسته ترین کلمه زندگیشون باشه...که حرف بزنند و بگذرند و نفهمند ارزش حرفهارو...ندونند حرمت قول هارو ...که نشنوند تاوان دل شکستن ها و گذشتن ها و بریدن ها رو.....

اون دور دورا انگار حسرت نبود...امید بود اما حسرت نبود....

که این نزدیکی ها ادمها موندن و حسرت کارهای کرده... که نمیدونند حسرت مال کارهای نکرده است...مال ترسیدن هاست ...مال به بهانه ترس گذشتنها و رفتنهاست

اینروزها روزهای خوبی نیست...نزدیکه اما هیچ دو دلی به هم نزدیک نیست

اینروزها بیشتر از تمام روزهای عمرم دارم حسرت  طعم شیرین اعتماد رو میخورم...حسرت شنیدن حرفهایی که قشنگه...قشنگترین حرفهای دنیاست که قشنگیش به شنیدن و باور کردنشونه...نه شنیدن و شونه انداختن بالا و لبخند های کج و یه وری که یعنی : برو بابا خر خودتی...

که اینروزهام پر شده از همین لبخند های کج و یه وری و انگار قراره تمام لبخند های روزهای ما و بچه های ما و بعد از اونها پر باشه از لبخند هایی که پر از معنیه اما خالی از معنی واقعی لبخند