این خاطره هان که میان و میرن...

گاهی مثل یه رودخونه با یه اب زلال....گاهی گل الود و گاهی مردابی که مدتهاست به لجن کشیده شده...

چشماتو که میبندی ...سیاهی پشت پلکهات می مونه... که کم کم روشن میشه و جون میگیره . رنگ میگیره.زنده میشه.نفس میکشه...رنگ دیروزهاست که میاد و تورو پرت میکنه به دور دورهایی که نزدیک میشن...فاصله هارو از میون بر میدارن و پشت پلکهات میشینند...نزدیکه نزدیک

توی امروزهایی که نه قشنگی دیروز رو دارن و نه امید فردارو انگار یه چیزی کمه...یه گمشده....گمشده ای از جنس زمان...گذشته ای که توی لحظه هات کمه...گذشته ای که مدتهاست ازش گذشته...

دیروزهایی که قشنگ بود چون تو زیبا میدیدیش...چشم دلت باز بود...هنوز نخورده بودی زخم شمشیر بی عدالتی روزگار رو...هنوز سرت گیج نرفته بود از بازی چرخ زمونه...هنوز نبود اینده ای که بیم سیاه بودنش سفیدیها رو از جلوی چشمات دور کنه...گذشته ای که قشنگ بود...ادمهایی که قشنگ میدیدیشون و این دلیل بر خوب بودنشون نبود...تنها بهانه ای بود برای بودنشون...برای دیدنشون...

سرت که درد میگیره از فکر کردن به نداشته هات باز هم چشماتو باز نمیکنی...اینبار محکمتر فشارشون میدی تا لحظه های امروزت رو پیوند بزنی با دیروزها...که قشنگ بشن و باز این حقیقت به یادت میاد که قشنگیهای گذشته هم مثل خودش...مثل اسمش گذشته...بدیها که به یادت میاد تکون میخوری...سرت گیج میره و حس حماقت میدوه زیر پوستت...سرت رو محکم به چپ و راست تکون میدی که پرت شی دور تر ...که بگذری از اونهایی که گذشتند و رفتند...میرسی به اول راه...به جایی که همیشه و هنوز قشنگ بوده و هست و خواهد بود...به اولی که حرف امروز و دیروز نیست...حرف احساس 14 سالگی و بیست سالگی و چهل سالگی نیست...اصلا حرف سن و سال نیست...حرف حرف دل هست و بس...

حرف دلی که با هر بار اولی دوباره میتپه...نه مثل قبل...نه مثل بعد و نه مثل هیچ وقت دیگه...

و تا همیشه این اولین ها...اولین روزها...اولین نگاه ها اولین تپشها برات جاودانه میمونه...مثل قسمتی که جدای از بقیه است...قسمتی که اگر تمام بقیه اش هم تلخ و سیاه باشه باز تا همیشه ی خدا توی ذهنت و دلت میدرخشه

سفیدی پشت چشمات که جاشو به سیاهی میده اروم اروم پلکهاتو باز میکنی...حسرت که به دلت میوفته ...فکر نداشتن فکرهای بچه گونه...خنده های الکی و بهانه های احمقانه برای ساختن قصری که از ریشه ویران بود...مجبورت میکنه بشینی جلوی یه صفحه ی سفید و از روزهای سفیدت بگی و کاری به سیاهی هایی که زود جای سپیدیهارو گرفتن نداشته باشی...بخوای که ثبت کنی زیباییهایی رو که قشنگ بود هرچند واقعی نبود...بدلی بود که به جای جواهر بهت انداخته بودند و تو مدرکی برای اثبات جرم نداشتی جز دلی که گواهی میداد و ادمهایی که تکذیب میکردند وجود دلی رو که بخواد گواهی بده به چشم بسته انتخاب کردن...به اعتماد کردن...

سپیدیهارو مینویسی و مینویسی ...ارزوهات رو چاشنیش میکنی...گاهی خنده ات میگیره...گاهی یادت میره اینها بود؟...لمسشون کردی یا فقط حس شدند؟...ارزو شدند و گذشتی و گذشت ازشون یا اتفاق افتاد و دیدی و رسیدی بهشون؟

دستت که خسته میشه از نوشتن دست میکشی...میخندی و با خودت میگی : چه راحت میشه واقعی کرد لحظه هایی رو که پیوند خیال و واقعیتند...اه میکشی و فکر میکنی : کی میفهمه مرز بین رویا و حقیقت کجاست؟

بذار دل خوش کنند که تو خوشی...که اینروزها لمس میکنی ارزوهای دیروزت رو و هیچ کس هم نمیفهمه که اینها مشتی خیالند که بین ارزوی تو برای واقعی شدن و نیاز اون برای گذشتنش از بین رفتند...پوسیدند...خاکستری شدند و دفنشون کردی زیر تمام لجنزاری که از قلبت به جا گذاشت

و هیچ گاه ...هیچ گاه فکر نمیکنی رویاهای به تصویر کشیده ات اونقدر واقعی باشند که دلی رو به درد بیارن...دستی رو از نوشتن باز دارند و قلبی رو بلرزونند که ساخته شده تا از عشق بلرزه نه از اندوه...

                                        ********************************

پ.ن.ساحل گلم برات mail زدم ولی ادرست همش error میده. اگر تونستی یا ادرست رو بذار یا شمارتو...حتما بهم خبر بده