دیدی دست ادم که میبره روش چسب میزنه که مرهم بشه....که درد امونشو نبره....که خون نیاد....که چشمت گاه و بی گاه به زخمه نیوفته و دلت ریش نشه از دیدن اون گوشتی که زده بیرون....

تو برای من همون چسب زخمه بودی....زدم روی زخم دلم که مرهمم باشی....که هربار چشمم به اون تیکه پازل گمشده نیافته و یادم نیاد که کدوم روز...کجا و کی اون تیکه رو لابه لای  شلوغی جمعیت و بی معرفتی ادمها گم کردم....

دیدی چند روز که میگذره ...چسبو که هی اب خورده بهش و ور اومده رو باز میکنی و حالا از زخمه فقط یه رد باریک مونده و اینبار جای اون چسبه است که سفید شده روی دستت....که همرنگ نیست....که خودش انگار درد داره....چسب داره و هی گیر میکنه به این ور و اونور....

تو بازم همون چسبه بودی.....قرار بود مرهم باشی و حالا جای خودت....جای خالیه خودته که سفید شده و توی چشم میزنه.....که هرکی از راه میرسه با یک نگاه میتونه تشخیص بده این رد یه چسبه که یه روزی بوده و حالا نیست.....

دنیای بدی شده...اینروزها چسبها هم درد دارند....چه برسه به زخمها....