همیشه وقنی داری صعود میکنی...داری میری بالا و بالا تر و این بالا رفتنه هی رو نوک دماغت اثر میذاره و هی باعث اوج گرفتن اون میشه به سمت اسمون که مثلا من چقدر کارم درسته و تا حالا هیچ کس اینقدر بالا نبوده و نمیدونی چقدر دیدن دنیا و ادمها از این بالا لذت داره...دفیفا همون موقع که داری عادت میکنی ادمهای زندگیتو از بالا نگاه کنی و بدت هم نیاد گاهی سر و گردنی براشون تکون بدی که یعنی بلههههههههههه ما اینیم ...یهو ذو تا چشم رو میبینی که از یه جایی خیلی بالاتر بهت خیره شده...که برات اروم دستمال تکون میده از اون بالا و تو.....
هر چی که بخوری...هر جا که بری...هر کاری که بکنی...چه به خدا اعتقاد داشته باشی یا نه...چه یهو بهت بگن 6 ماه دیگه وقت داری و بعد کلکت کنده است و هزار تا چه و چه ی دیگه تمام اینهارو قبلا یکی بوده که داشته بوده... که تجربه کرده.... که رفته و گفته و خندیده و عاشق شده و اشک ریخته و فراموش کرده و .....
درسته به حال تو فرق نداره و اینا برای تو دفعه ی اوله اما کاش ما ادمها وقت بالا رفتن که میشه بدونیم این بالا رفتنه قله نداره...بدونیم که اگر یه جا رسیدیم به یه برف دست نخورده و غرور برمون داشت که هیچ کس تا به حال به اینجا نرسیده و یهو چند تا جای پا دیدیم بهمون برنخوره
یادمون بمونه این راه نه قله داره نه جای جدیدی برای کشف کردن که بخوایم پرچممون رو برداریم و اونجا بکاریم.....

