تبليغاتX
برزخ اما بهشت
برزخ اما بهشت

همیشه وقنی داری صعود میکنی...داری میری بالا و بالا تر و این بالا رفتنه هی رو نوک دماغت اثر میذاره و هی باعث اوج گرفتن اون میشه به سمت اسمون که مثلا من چقدر کارم درسته و تا حالا هیچ کس اینقدر بالا نبوده و نمیدونی چقدر دیدن دنیا و ادمها از این بالا لذت داره...دفیفا همون موقع که داری عادت میکنی ادمهای زندگیتو از بالا نگاه کنی و بدت هم نیاد گاهی سر و گردنی براشون تکون بدی که یعنی بلههههههههههه ما اینیم ...یهو ذو تا چشم رو میبینی که از یه جایی خیلی بالاتر بهت خیره  شده...که برات اروم دستمال تکون میده از اون بالا و تو.....

هر چی که بخوری...هر جا که بری...هر کاری که بکنی...چه به خدا اعتقاد داشته باشی یا نه...چه  یهو بهت بگن 6 ماه دیگه وقت داری و بعد کلکت کنده است و  هزار تا چه و چه ی دیگه تمام اینهارو قبلا یکی بوده که داشته بوده... که تجربه کرده.... که رفته و گفته و خندیده و عاشق شده و اشک ریخته و فراموش کرده و .....

درسته به حال تو فرق نداره و اینا برای تو دفعه ی اوله اما  کاش ما ادمها وقت بالا رفتن که میشه بدونیم این بالا رفتنه قله نداره...بدونیم که اگر یه جا رسیدیم به یه برف دست نخورده و غرور برمون داشت که هیچ کس تا به حال به اینجا نرسیده و یهو چند تا جای پا دیدیم بهمون برنخوره

یادمون بمونه این راه نه قله داره نه جای جدیدی برای کشف کردن که بخوایم پرچممون رو برداریم و اونجا بکاریم.....




نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388 توسط ساحل

کوچکتر که بودم حالا نه خیلی کوچیک منظورم قدیمتر هاست فکر میکردم لذت داشتن یه رابطه ی به همیشه با هم بودنشه...به همیشه خندیدن...به همیشه طرف رو برای همیشه خواستن...به اینکه اونقدر رخنه کنی توی وجودش که حتی لحظه ای فکر نکنی به نبودش...که دلت بلرزه..بگیره از فکر نبودش...از مال تو نبودنش....

قفس نساختم هیچ وقت حداقل اینو مطمثنم که ادم به زور نگه داشتن نبودم...که ادم به هر قیمتی کسی رو خواستن...

راحتم دل نکندم هیچ وقت شاید به این خاطر که فکر میکردم دل یا مال بستنه یا کندن...غیر از این دوتا چیز دیگه برام مفهوم نداشت...دنیای من دنیای صفر و یک بود...یا طرفت بود و مال تو بود یا نبود و باید از ذهنت...از دل و روحت پاکش میکردی...

این بود که فکرا میومدن و نمیرفتن بیرون  حتی...این بود که نمیفهمیدم همین که دارم سعی میکنم به کسی فکر نکنم خودش یعنی دارم بهش فکر میکنم...یعنی با تمام تلاشم هنوز توی ذهنم داره میچرخه...داره نفس میکشه...داره میاد و نمیره.....

یادم نیست چه سالی بود که اتفاقی با دوستی اشنا شدم که زندگیم رو خیلی عوض کرد..یعنی طرز فکرم به زندگی رو...دنیای من براش مثل کف دستش بود...انگار سالها سر و کله زده بود باهاش و حالا تک تک خطهاش رو از حفظ بود و رازی که توی هرکدومشون نهفته بود...

یه شب بهم گفت : بهت نمیگم به چیزی فکر نکن...بهت میگم اگر چیزی اومد تو ذهنت و بهش فکر کردی بعد رهاش کن...بذار بره...نذار اونقدر بمونه که تا اعماق وجودت ته نشین بشه...

میگفت: مشکل تو چه جور تمام کردن رابطه ها نیست بلکه چه طور شروع کردنشه که به پایان نرسه...

بهم گفت: تخم دوتا درخت که کنار هم با اندازه خاص و مشخصی کاشته میشن اولش از هم دورند...شاید در مقابل کوچکی دانه ها اون فاصله روبا سالها دویدن هم نشه پر کرد و از بین برد اما فقط کافیه به دانه ها زمان داد تا از دل خاک بیرون بزنند....با فاصله ی مشخص کنار هم رشد کنند...بالا و بالا تر برند...اونوقت میبینی وقتی رسیدن اون بالا...وقتی توی این سالهای بالا رفتن همدیگرو خوب شناخته بودن و فهمیده بودن چطور باید با هم و کنار هم رشد کنند...اون بالا به چیزی نمیرسن جز چیزی که تمنای رسیدن بهشو داشتن...به شاخه هاشون که حالا اوونقدر به هم نزدیکن که نتیجه اش به سایه ی طولانی و ممتده...که چیزی نمیتونه از بین ببره اون سایه رو...که حالا اونقدر بالا رفتند و کنار هم رشد کردند که نه دست کسی به هرس کردن و جدا کردن شاخه ها میرسه و تازه اگرهم برسه اون پایین تر ریشه هایی هست که اونقدر توی دل خاک توی وجود  هم فرو رفتن که جدا کردنشون مرگ درختهاست...

رابطه ما ادمها هم مثل اون دوتا درخته...اگر از اول فاصله رو رعایت کنیم...اگر یاد بگیریم کنار هم رشد کنیم و گاهی به خاطر دل اون یکی یا حتی نیازش از سهم اب و نور باغچه بگذریم اون وقت جدا کردن رابطه ای که ریشه هاش به هم گره خورده از دست هیچ کس بر نمیاد

حالا اما مدتهاست یاد گرفتم دوستای من...اونایی که مدتها یا حتی ساعتها کنارم بودن...برام عزیز بودن که گوشه ای از خاطره های دلم باهاشون سر شده صفر و یک های مطلق زندگی من نیستند که یا باشند یا برن و تمام بشن...

یاد گرفتم که اگر کسی برام عزیز بود برای همیشه بودنش تلاش کنم نه همیشه داشتنش...که فرقه بین بودن کسی یا داشتنش...که ادمهای زندگی من اگر اهل موندن باشن نیازی به قفس حتی قفس طلایی ندارند و اگر دل موندن نداشته باشن همیشه جزو خوبترینها می مونند برام

دوست من یه سالی که حالا خیلی دور به نظر میرسه به من یاد داد که رابطه ها همیشه سیاه یا سفید نیستند

گاهی خاکستری هم میشن واون وقتیه که خاکستری به چشم من میشه قشنگترین رنگ دنیا....

 




نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام خرداد 1388 توسط ساحل

فکر که میکنم میبینم انگار زندگیم همیشه مثل مسافر خونه بوده...گاهی شاید هتلی 5 ستاره حتی

چشم براه مسافر و مسافرهایی که نمیدونم و هیچ وقت نفهمیدم کلمه ی گول زننده ی قسمت راهشون رو اونوری کج کرده بود یا دلشون توی یکی از اتاقها جا مونده بود که می اومدن...می موندن و میرفتن...

که حکمت اومدن و موندنشون رو هیچ وقت نفهمیدم مثل حکمت و قصه ی رفتنشون...همیشه رفتنشون

ندونستم و هیچ وقت هم نفهمیدم که رسم مهمونداری خوب بلد نبودم یا از بس که بلد بودم قواعد کار رو ...قواعد پذیرایی و خوب بودن و خوب موندن و خوبی کردن و به دل مهمون راه اومدن رو که دلم میشد یه کلبه ی دنج براشون که راحت سرشون رو تکیه بدن به دیوار...پاهاشون رو بذارن روی میز و دلشون اروم بگیره که یکی هست که نذاره هیچ مگس مزاحمی دور سرشون بگرده یا روی دلشون بشینه...

که ارامش که به دلشون اومد...که خواب که از سرشون پرید چمدون نیمه باز کرده رو ببندند و قصد رفتن کنند...رفتن و رفتن و دیدن و پیدا کردن لابد یه هتل شیک تر...گرون تر...جدیدتر

ادمهای من اهل موندن نبودند یا من اهل بزور نگه داشتنشون نمیدونم

من اهل موندن و تا ابد دم نزدن نبودم یا اونا اهل سازگاری با خواسته های این دل گاهی ناسازگار و همیشه اما صبور اونم نمیدونم

اما فکر که میکنم میبینم همیشه و همیشه دلم کلبه ی قدیمی و دنج و گرمی بوده

هر مسافری که اومد کلبه رو چراغونی کردم به شوق حضورش و توی تمام اومدن ها و رفتن ها و دل بستن ها و دل بریدنها از یاد بردم که ...

یه مسافر هیچ وقت به مسافر خونه وسط راه دل نمیبنده....




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط ساحل

کاش میشد رفت...کاش میشد تمام هویتت رو...تمام خاطرات رو توی یه چمدون کوچیک جا داد و همه ی ادمها و گذشته رو گذاشت و گذشت و رفت به جایی که دل خوشی هم اگر هست فقط دلخوشکنک نباشه...

شاید باید گذشت از سرزمینی که توش حتی ماندن و دل سپردن هم اجازه و اقامت میخواد...که ادمهاش به عشق لبخند کجکی میزنند و سیاستمداراش به ادمهاش....

سرزمینی که دلت به بهارش خوش نیست...به بارون و عطر بهارنارنجش خوش نیست...دلت به عشق خوش نیست...دلت به کسی خوش نیست که براش بخونی : ماه من واسه من از تو بهتر کسی نیست

باید گذشت از ادمهایی که خوب بودنت رو دلیل بر تنها گذاشتنت میدونند...

ادمهایی که برای موندن دنبال دلیل و بهونه میگردن و وقت رفتن حکم فقط حکم دلشونه...

گاهی باید چشمهارو بست...باید بذاری قطره قطره ی وجودت پشت پلکهات گم بشن...که نیوفته چشم هیچ نا محرمی به چشمات وقتی دیگه جایی برای اشک هم ندارن...

باید رفت...باید گذشت از مملکتی که توش قدر سر سوزنی ارزش و اعتبار نداری....که همه چیز بازیه...که همه چیز از پیش تعیین شده است

که اگر شادی و هیجانی به زور توی خونهات تزریق میکنند هم برنامه است...که یهو چشم باز میکنی میبینی چه مفت و اسون باختی....که حکم دل بود و تو ندونسته با یه اس دل توی دستت حکم لازم کردی....

گاهی باید گذشت...با یه چمدون پر از خاطره...حتی اگر دلت یه جایی میون همین اب و خاک به زمین افتاده باشه

موندن اما دلیل میخواد...شاید روزی دلیل ماندنم همسفری شد که تنها مسافر بی گذرنامه قلبش باشم




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 توسط ساحل
  


شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست

این شثایث با نگاهی  سرد پر پر می شود...

 

بعضی وقتها باور کردن بعضی حقایق خیلی سخته...سخت تر از اونکه بشه اونو بیان کرد

گاهی وقتها باید فقط شنید و شنید و هیچی نگفت...چون جایی برای گفتن وجود نداره

جایی که ادم فکر کنه بابا اینجا اخر خط نیست

جایی که بشه باز هم رفت و رفت و شنید و هیچ چیز نگفت...

بعضی وقتها این حقایقه که توی یک کلمه مثل سیلی میخوره توی صورتت و تو و  تمام عشق و احساست رو میبره زیر سوال...دلت رو میبره زیر یه علامت سوال بزرگ...

که بعدش انگار حتی دلت...حتی بغضت...حتی دستهایی که هنوز جای بوسه روشون خشک نشده برات دهن کجی میکنند...

که چشمات اونقدر میباره و میباره که مجبوری ساعتها بعدش توی خیابون بچرخی تا از سرخی چشمهات کم بشه ...تا مجبور نشی برای کسی توضیح بدی که سرخی چشماتم یادگار اونیه که تپش دلت رو برات یادگار گذاشته...

که دلت بخواد فریاد بزنی که چه جور کسی میتونه اینقدر بی انصاف قضاوت کنه...که چه جوری میشه به خاطر یه اشتباه...یه سوء تمام دیوار اجری که از محبت براش ساخته بودی رو خراب کنه...نه حتی یه اجر برداره...

اما تو بدون جایی هست...

قلبی هست که فقط و فقط به خاطر تو میزنه

جایی هست که بتونی حتی برای چند دقیقه هم که شده ارامش پیدا کنی و بعد ....تکرار و تکرار و تکرار

بعد اگر احساسی توی وجودت باشه و با اتشش گرم بشی هرگز نمیگی چرا؟

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم خرداد 1388 توسط ساحل

بعضی وقتها بعضی اتفاقها باید توی زندگی ادم بیوفته..نه برای اینکه چشمهاتو ببندی و همیشه و همیشه همون اتفاق رو پشت پلکهات مرور کنی شاید به این دلیل که یاد بگیریم با چشم بازتری نگاه کنیم...انتخاب کنیم...به زمین بخوریم و اونقدر این سیکل ادامه پیدا بکنه تا برسیم به جایی که رسیدن بهش رسیدن بهش ارزومون بوده

زندگی کردن بدون عشق خیلی سخته و عشق بدون دیدن...بدون شنیدن بدون لمس کردن و جریان پیدا کردن فقط و فقط باعث میشه که تو با رویای کسی زندگی کنی که دیگه نیست

مهم نیست این قضیه چقدر خوب یا بده مهم اینه که واقعیته و توی این شرایط مثل خیلی از ادمهایی که من دیدم  به مرور شروع میکنی به ساختن یه بت...بتی که توی شکل طرف مقابلت میسازی اما با اخلاق و رفتار و تمام ایده الهایی که توی ذهنت هست

 

پس اگر روزی فکر کردی کسی هست که میتونی کنارش ارامش داشته باشی  و دلت بدون قید و بندهایی که برای خودت درست کردی قبولش کرد بدون که عشق باید جریان داشته باشه و بدون خاطره های جدید هیچ وقت جای خاطرات قدیمت رو نمیگیره و خیانتی به هیچ خاطره و دورانی نیست

دوری...

انتهای دوستی نیست

لطیف ترین غم دنیاست....

عاشق شو و از زندگیت لذت ببر

توی یه وبلاگی جمله خیلی قشنگی خوندم....نوشته بود یه جاهایی از زندگی مثل صحنه های حساس فیلمهاست

حرص بخوری...فحش بدی...التماس کنی...دعا کنی هیچ تاثیری نداره چون از قبل مشخص شده که چه اتفاقی قراره بیوفته

پس تماشا کن...تخمه بشکن و لذت ببر

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم خرداد 1388 توسط ساحل

وقتی برای اولین بار ادمی رو توی یک رابطه ای که برای اولین باره برات پیش اومده تجربه میکنی کم کم اون ادمه برات میشه مثل یه قانون...

برات میشه معیار سنجشی برای سنجیدن دیگران توی رابطه با ادمهای مختلف دیگه....ادمه برات میشه ترکیبی از دوست داشتنی ها و دوست نداشتنیهات که هر حرکتش رو که دوست داری میذاری به پای خوب بودنش و اونایی رو هم که دوست نداری سعیمیکنی به خودت بقبولونی که اصلش همینه...که اصلا همه همینطورند و ادمهای دیگه هم اگر نقش اون رو توی رابطه بپذیرند دقیقا رفتاری رو میکنند که اون میکنه....

اینها میگذره...روزها میان و میرن و تو خو میگیری با اون ادمه...اگر تا حالا فقط به فردا فکر میکردی که ممکنه ببینیش کم کم شروع میکنی به فکر کردن به فرداهایی که میخوای برای همیشه داشته باشی اش...انگار با دلت فکر میکنی...چشمات بسته است و فقط و فقط احساسی هست که خوب فکر میکنی این همون عشق توی قصه هاست...

شروع میکنی به تغییر دادنش...هرجا هم که کم میاری خودتو عوض میکنی...اصلا برای بودن و موندنش سعی میکنی ایده الترین باشی....

و یه روز چشم باز میکنی میبینی اون ادمه...با دنیایی ادعا...با خروارها محبت به هزار و یک دلیل احمقانه و عاقلانه و گاهی به هزاران بهانه گذاشته و رفته.....

بعدش رو هممون میدونیم...تا اینجاشم اکثرمون یا تجربه کردیم یا شنیدیم و یا........

اما تمام حرف من سر ادمیه که بعد از اون یا حتی خیلی بعدترها یهویی سروکله اش توی زندگیت پیدا میشه...نه هیجان اولیه اون رابطه رو داشته و نه مثل اون برنامه ریزی داشته...یهویی میبینی این ادمه اونقدر که بدیهای اون یکیو نداره...اونقدر که داره زخماتو التیام میده..اونقدر که کش اومده توی زندگیت و هرجا میری یه نقشی...رد پایی ازش میبینی که شک میکنی به تمام قوانینی که از یک رابطه نوشته بودی....

میبینی حتی ایده ال هات داره عوض میشه..میبینی همین که میتونی با کسی حرف بزنی و میدونی حرفی برای گفتن داره...همین که هزاران موضوع توی دنیا هست که میشه درباره اش حرف زد و گفت و خندید و گاها با هم غصه خورد و اشک ریخت برات اصل میشه....که هرکی ازت میپرسه چرا این؟ بدون لحظه ای فکر میتونی بگی دل ادم جاییه که ارامش هست...

خیلی وقتها کسی که میپرسه چه خبر ما خسته از روزمرگی ها شونه تکون میدیم که » هیچی بابا امن و امانه...

و فقط توی سختترین لحظه هاست...توی لحظه های پر استرس و نا ارومه که میفهمیم معنی قشنگ همون در امن و امان بودن رو....

که گاهی اونقدر اون ادمه برات مثل شراب ذره ذره جا میوفته که لحظه هات رو دگرگون میکنه...که شیرینی میپاشه به دقیقه هات...که زندگی رو زندگی کردن یادت میده...

که شب تو دل تاریکی اسمون که چشم میدوزید به قرص کامل و زیبای ماه اونقدر زندگی به مذاق ادم خوش میاد که به رسم افسانه های کهن هیچ ارزویی نه به دلت میاد و نه روی زبونت.......




نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم خرداد 1388 توسط ساحل
  


بعضی ماندن ها هست که انگار نیازی به اجازه و حرف و حدیث و شرط و شروط نداره...

که نه پای رفتن برات میذاره و نه دلت به رفتن رضاست...

که پرنده میشی توی قفس....در قفس که بازه باز هم نمیپری...دلت لابلای میله ها گیر کرده انگار...

که خوشحالت میکنه از اینکه دلت گیر کرده نه پاهات... که موندن و اسارت توی ازادی معنا پیدا میکنه انگار...

موندنی که اگر هست حساب چرتکه انداختن و حساب کتابی نیست...که همیشه 2=1+1 نمیشه...که گاهی تنهایی هات که با تنهایی کسی جمع میشه حاصل جمعتون بازم یک میشه....میشه یک دنیا...میشه بودنی که به یک دنیا میارزه...

که توی لحظه لحظه ی اون بودن و موندنه خودتی...خود خودت...فیلم بازی نمیکنی...قبل از هر حرفی فکر نمیکنی...که اگر خواستی میون اشکهات بخندی میخندی و کسی هست که یادش باشه خنده هات رو دوست داره...که نیمه شب از خواب میگذره تا تو اروم باشی...که اشکهات رو با جمله ای لبخند کنه و یادت بیاره همیشه و همیشه عزیز بودن قشنگترین نوع بودنه...

که فرسنگها فاصله هم که بگیره دلت ارومه و خیالت اسوده که بندی به پاهاش نیست که به فکر رهایی باشه...که دوری راه دلش ر هم دور کنه...که قفسی نیست که در ارزوی باز شدن درش باشه...که بپره و بره و دلش رو هم سبک و دست نخورده بدون اینکه حتی بلرزه با خودش ببره...

ماندنی و ادمی که بودنش جدای از تمام ماندنهاست...که قولی به ماندنش نیست و حرفی از رفتنش...که مجبورت میکنه قدر بدونی لحظه لحظه ی وجودش رو که اگر رفت و نبود با یادش لبخند به لب بیاری اما افسوسی نباشه و ای کاشی...

که ارزو نمیکنم ماندنت را که هرچه ارزو کردم روزی محال شد....

و یه حبه حرف با اونی که :

 گفته بودی دستهایم از خودم تنها ترند

                                    دستهایم مال ان تنها ترین دستان تو

ممنون که بودنت...که موندنت...که امدن و رفتنت...که اخم و لبخندت همه و همه ارامش این دل همیشه ابریست.....

 

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 توسط ساحل

نوشته بود : کلی از سخت ترین شبهامو که پر بود از دلتنگی و نا باوری با همین یه جمله سر کردم که همیشه ماندن دلیل بر عشق نیست....خیلی ها میروند تا ثابت کنند عاشقند...

اون شبها با همین جمله خودم رو فریب میدادم و اروم میگرفتم ولی همشون فقط یه دل خوش کنکه ساحل...همه ی ادمها به 1001 بهانه میرن ولی مهمترین بهانشون نخواستنه...

حرفهاش اونقدر راسته که جایی برای جواب برام نمیذاره....روز ها و شبهای سختی رو گذرونده بود...مثل شبهایی که من گذرونده بودم و اون توی تک تک لحظاتش کنارم بود...همدرد و همراهم بود و توی اوج غصه وقتی فکر کنی کسی هست که نهایت همدردیش فقط گفتن کلمه ی میفهمم نیست اونم وقتی مطمئنی هیچی نمیفهمه...کسی که اگر بهت میگه درکت میکنم تمام اون روزها و شبهارو با گوشت و پوست و استخوانش لمس کرده....ساخته...سوخته و خاکستر شده و ارزش این خاکستر برای من مثل طلا بود....

نمیدونم چی باید بهش بگم فقط در جواب براش مینویسم :  حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه بود...

 

نرگس قشنگم...دوست همیشه مهربونم روز زمینی شدنت رو از ته ته دلم بهت تبریک میگم....ارزو داشتم که بودی...اونقدر نزدیک که بتونم به پاس تمام بودنت وقتی که کسی کنارم نبود صورتت رو بوسه باران کنم اما حالا از این راه دور و از فرسنگها فاصله روی ماهت رو میبوسم و تولدت رو که یکی از قشنگترین روزهای سال برای منه بهت تبریک میگم....

رسیدن به بهترینها و قشنگترین ها کوچکترین ارزو از میان تمام ارزوهای این دل همیشه ابریست برای تو

نازنینم چه دعایی کنمت بهتر از این ؟

خنده ات از ته دل...گریه ات از سر شوق

روزگارت همه شاد...سفره ات رنگارنگ...

و تنی سالم و شاد که بخندی مادام..........




نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم خرداد 1388 توسط ساحل

 

 

 

از قشنگترین لحظه های من معدود غروب تا شبهای تنهایی توی خونه است....که مهمونی بوده بدون داشت بهانه ای برای بقیه خانواده برای  نرفتن و باز کلاس های تا دیر وقت که به داد من رسیده برای شونه خالی کردن از رفتن و تن به هیاهو سپردن....

که خسته از کلاس برگردم...مانتو و مغنعه رو روی مبل بندازم....تلویزیون روشن نکنم...موسیقی گوش نکنم و فقط و فقط توی سکوت اوایل شب فرو برم...توی خلسه تنهایی...ارامش...

شام رو با مخلوط کردن هرچیز که به دستم میرسه درست کنم...فلفل رو توش خالی کنم بدون فکر کردن به کسی که بخواد توی غذام شریک باشه و بذارم بیشتر از همیشه از مزه مزه کردن غذا بسوزم و لذت ببرم که تنهام...که دنیام مال خودمه...که لحظه هام...تنهاییم شریک نداره

که سالاد رنگارنگ خودم رو با سس مخصوص خودم روی میز بچینم...که گوجه هارو پوست بکنم و روش نمک بپاشم و از لوندی قرمزی اونها روی سبزی کاهو ها لذت ببرم...

که باز یادم بیاد ارزوی همیشگیم رو برای داشتن یه خونه کوچیک و دنج....که خودم دونه دونه اسبابش رو خریده باشم...که رنگ پرده هارو انتخاب کرده باشم و یه دیوار رو پر از عکسهایی کرده باشم که یادگار زیباترین لحظاتم بوده... که فانون رو شکسته باشم...که کارهام زمانش رو با دلم تنظیم کرده باشه...که بخورم...بخوابم...بخونم ...اشک بریزم...داد بزنم...برقصم هر وقت که دلم خواست...

که خلوت خودم رو داشته باشم...که یادم بیاد زمانی تنها دلیلم برای ازدواج داشتن این خلوت صبح تا حداقل بعد از ظهر بوده...که خودم اینروزها به طرز فکر اون روزهام میخندم که امیختنی که برای همه به نشانه با هم بودن بوده برای من بهانه ای بوده برای داشتن خلوت دنجی که حتی چند ساعتی شریکی به خودش نبینه....

که تنها باشم....روی کاناپه لم بدم و ماگ پر از چای یا نسکافه رو دست بگیرم و فکر کنم و فکر کنم و تو خلوت و ارامش شب که همیشه عاشقش بودم غرق بشم...که با سیاهی شب عشقبازی کنم...

که لذت عشقبازی با سکوت شب با امیختن با هیچ تنی قابل مقایسه نیست.....

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط ساحل
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها


Blog Skin