برزخ اما بهشت
چند دقیقه ای میشه که زل زدم به ماهیه... از جاش تکون نمیخوره...گه گاهی فقط چشماشو تکون میده اما انگار نگاهش هم دیگه خالی شده...چیزی توش نیست دل اونم گرفته انگار...نمیدونم از تنهاییه یا ...آخه اون که همیشه تنها بوده...احتمالا از مون روزی که به دنیا اومده به خاطر اسم و نژادش که گوشت خوار بوده از بقیه جداش کردن...نمیدونم حتی اصلا معنی با هم بودن رو توی این روزای کوتاه زندگیش یاد گرفته یا نه... اولاش خیلی شاد بود...از یه تنگ پلاستیکی کوچیک که برای هر بار چرخیدن باید خودش رو جمع میکرد اومده بود توی یه تنگ شیشه ای بزرگ و درندشت....با کلی گوش ماهی و تیلو سنگ های رنگی....وسطشون پیچ و تاب میخورد و شیطنت میکرد....اونروزای اول زیاد باهاش بازی میکردم..هر بار که براش غذا میریختم وایمیسادم بالای سرش و لذت میبردم از دیدن حرکت یهویی اش و اولین دونه ی گردی که از غذاش دهنش میذاشت و توی دهنش انگار جا نمیشد... این روزا اما رفتاراش عاقلانه تر شده...یاد گرفته فکر کنه...نگاه کنه....انتخاب کنه... غذا رو که براش میریزم یه نگاهی به بالا میندازه و اروم اروم میاد سراغ یکی از اونا و اروم دهنش رو باز میکنه... چند دقیقه اییه دارمنگاهش میکنم نمیدونم نگاه من غم داره یا اون....روبه رومه و حس میکنم زل زده به چشمهام... نکنه عاشق شده باشه؟ عاشق یه سنگ....یه تیله...یه گوش ماهی؟ دل ام میگیره...نکنه عاشق یه جسم بی دل شده باشه...نکنه دل خوش کرده به یه نگاهی ... حرکتی ... چشماش اروم تر از همیشه است...نکنه عاشق من شده باشه....اخه اون که به جز من کسی رو نمیبینه...نکنه دل بسته باشه به این ساعتهایی که با هم میگذرونیم....به این نگاه های یواشکی از پشت شیشه....نکنه مثل ادما شده بس که هیچ ماهی دور و برش نبوده که رسم ماهی بودن رو یادش بده...ادم شده یه جورایی....از پشت شیشه نگاه کردن رو دوست داره شاید...دور بودن رو ،دور از دسترس بودن رو.... عاشق یکی که ازش دوره...که هر کاری بکنه اون دستهای کوچولوی همیشه در حرکتش بهش نمیرسه.... نه که نرسه ها... میرسه اما عین دست های ادما...روزی میرسه که دیگه جونی براش نمونده باشه..... یه روزایی هست که پری از هراس و دلهره ...پری از چی میشه ؟ و چی قراره بشه؟ یه روزایی از روزای خدا هست که ارامش قهره با دلت...هرچی هست فقط و فقط نگرانیه و ارزوی گذر هرچی زودتر لحظه ها... که زودتر روزها و ثانیه ها بگذره ...زودتر برسه اون روزی که مدتها بوده ارزوش رو داشتی و برای رسیدنش منتظر بودی.... ترس و نگرانی و هول و هراسی که بودنش هم نمک به زخم کندی گذشتن ثانیه ها میزنه و هم رنگ شیرین انتظار میپاشه به لحظه هات...انتظار شیرین این روزای زندگی از همون روزاست...الان اگه بخوام باید بگم چشم به هم زدیم و این یک سال گذشت اما به چشم بر هم زدنی نبود.... شیرینی و تلخی هایی داشت که گذر ازشون سخت بود...دل بزرگ میخواست و چشمی که بشه گاهی اوقات بست و قدرت فراموش کردن و بخشیدن چه بازی هایی که روزگار با ادما نمیکنه....خیلی وقت پیش ها نوشته بودم اگر ادما میدونستن هر ادم جدیدیکه وارد زندگیشون میشه میتونه چه تاثیری توی زندگیشون داشته باشه چقدر از با هم بودن میترسیدن والان .... روزای خوبیه....شمارش معکوس رسیدن به یه خواسته....به یه همدم ...به یه عشق برام دعا کنید.... کاش اگر محبتی بهت میکردن وافعا از ته دل بود نه فقط به این خاطر که ازت حرف بشنوند ...کاش اگر هر جا میشینن میگن که خوبند که قلبشون پاکه که رازدارند اینارو میتونستی توی وجودشون از ته دلت حس کنی و سعی نکنی همیشه در مقابل شنیدن این حرفها همه ی حواست رو جمع کنی که پوزخند نزنی و هزار تا از کارهایی که کردن و بر خلاف تمام تظاهراییه که میکنن نیاد توی یادت کاش ادمها واقعا میتونستن یاد بگیرن به قول اون جمله ی معروف اول کفشهاتو بپوشند و باهاشون توی همون راهی که تو رفتی راه برن...زمین بخورن و باز بلند شن.... و بعد که تمام چیزهایی که تو گذروندی رو از سر گذروندن اونوقت قضاوت کنند اونم به دور از تعصبات و نتیجه ای که دلشون میخواد بهش برسن و با واقعیت فرسنگها فاصله داره..... کاش ادمها یاد میگرفتن اون وقتی رو که صرف قضاوتهاشون میکنند یک کمشو حداقل صرف درست کردن خوذشون میکردن که اونهمه تظاهر یه سر سوزن واقعیتی باقی بمونه و باز کاش تر میفهمیدن که اگر خیلی وقتها سکوت میکنی...اگر چشم به روی خیلی از کارها، حرفها و رفتارهاشون میبندی فقط و فقط به خاطر احترامیه که هنوز داری سعی میکنی حفظ کنی وگرنه ...... حواست هست چقدر توی نوشته هام داری پر رنگ میشی؟ داری توی حرفام کلمه اصلی میشی حواست هست این روزها چقدر توی فکرمی...چه حجم بزرگی از قلبمو گرفتی و بی خیال قدم میزنی حواست به اینهمه عزیز بودنت هست؟ اصلا راستشو بگو تا حالا به اینا فکر کردی...فکر کردی چه نعمت بزرگیه یکی ادمو این همه بخواد...اینهمه با بند بند وجودش دوست داشته باشه...تا حالا یه لحظه با خودت فکر کردی اگر یه روز صبح بیدار شی و من نباشم اصلا چیزی از زندگیت کم میشه؟...گوشه دلت میلرزه؟ غم میاد تو دلت یا نه مثل همیشه یه دوش میگیری وتمام مدت لباس پوشیدن و اماده شدنت به کارها و برنامه هات فکر میکنی و..... حواست هست اینروزا چقدر اشکم رو درمیاری؟ حواست هست چقدر دارم میدوم برای داشتنت؟ چقدر دارم به روم نمیارم که خسته ام؟ که تنهام؟ این روزا حواست هست چه گوشیم اروم یه جا خاک میخوره؟ چقدر حرف توی دلم تلنبار شده و نه من میگم نه تو هیچ کدومو میشنوی.... حواست به اهنگهایی که گوش میکنم هست؟ به غم توی ترانه ها... اصلا بگو ببینم اینروزا حواست به خودت هست؟ به موهای روی شقیقه هات که روز به روز داره سفید تر میشه؟ حواست به صدات هست؟ که چه تند تند بلند میشه؟ حواست به خشم و عصبانیت توی حرفهات هست که چه زود خودشونو نشون میدن؟ حواست به سر دردهات هست که همیشه باهاته؟ به چشمهات که از درد قرمز میشه و کوچیک؟ همون وقتهایی که من حاضرم بمیرم و تورو اونجوری نبینم.... اینروزا حواست هست چقدر نگرانی؟ سردرگمی...داغونی... حواست به دستهات هست که دیگه مثل قدیما توی دستهام نیست که همش گره خورده توی هم و دیگه داغ نیست....اگرم داغه از گرمی حواست نه از گرمی دلت این روزا حواست به من هست؟ حواست به خودت هست؟ حواست به روزایی که دارن می یان و میرن هست؟ این غم چیه توی قلبت خونه کرده که این روزا حواست به هیچ چیز نیست.... اما نگران نباش تو حواست به هیچ چیزم که نباشه یکی هست که حواسش فقط به توئه...دلش با توئه... شمار موهات که هر روز سفید میشه هم حتی از دستش نمیره.... به این یکی که دیگه حواست هست که یکی هست که هنوز برای تک تک اون سفیدی ها می میره؟ حواست به همین یکی باشه من خودم حواسم به بقیه چیزا هست..... مگه میشه تمام مدرسه و راه مدرسه ، خاطرات عاشق شدن ها و اشک ریختن ها و خندیدن ها رو نادیده گرفت؟ مگه میشه با اونی که سالها دوستت بوده، برات عین یه خواهر بوده برات از هر کسی عزیزتر بوده راحت خداحافظی کرد و دق نکرد؟ به کسی که از وقتی خودت رو شناختی مثل سایه همراهت بوده ، سنگ صبورت بوده برات جای همه چیز و همه کس بوده ، به اونی که حتی وقتی نبوده هیچ کس نتونسته جاشو بگیره راحت گفت برو خدا پشت و پناهت... اصلا این سفر چیه؟ این سفر لعنتی چیه که چند روزه اسمش داره بند بند وجودم رو میلرزونه؟ میشه لبخند زد و نگاه کرد به اونی که داره دونه دونه خاطراتش رو، سالها دوستی رو، شب بیداری هارو تمام اون خنده ها و گریه هارو میچینه توی یه چمدون و میره... اسمش رفتنه ...رفتن...یه کلمه ی سه حرفی که یه دنیا غم توشه...که فقط اسمش کوچیکه و خودش اونقدر بزرگه...اونقدر عمیقه...اونقدر سنگینه که کوه میشه روی شونه هات، بغض میشه توی گلوت، اشک میشه توی چشمات و داغ میشه به دلت... کجا میخوام برم که برام پر از خاطره نباشه؟ با کی میخوام به احمقانه ترین اتفاقات دنیا بخندم؟ برای کی از دردام بگم؟ از غصه هام بگم؟ از ارزوهام بگم؟ دارم تنها میشم...دارم اونقدر تنها میشم که دیگه اشک هم مرهم این غم توی دلم نیست.... میگن وقتی ماه کامله و چشمت بهش میوفته هر دعایی کنی میگیره... امروز ماه کامل بود و ما با هم .... اخرین با هم بودن ها خواستم دعا کنم که برگرده ولی زبونم نچرخید گفتم خدایا فقط مواظبش باش...فقط راه درست رو جلوی پاش بذار میگن فقط اونی که می مونه میدونه کاسه ی اب معجزه نمیکنه...... اما من هنوزم به معجزه ایمان دارم فقط ۱۰ روز مونده و من دلم داره میترکه از غم................... مهربونُ همیشه همراه و همدل و همدم نرگس قشنگم . تولدت از کیلومترها دورتر و با قلبی که همیشه بهت نزدیک بوده و دلی که همیشه برات تنگ بوده و برای دیدنت لحظه شماری کرده مبارک. برات یه سال دیگه پر از عشق و سلامتی. پر از ارامش و لبخند ارزو میکنم دوستت دارم و همیشه به داشتن دوستی مثل تو به خودم میبالم یک عالمه ترس از دیروز و پریروز و حرفای شنیده و خاطرات خونده و تجربیات دیده جلوت قد علم میکنن که اهای فلانی حواستو خوب جم کن... این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست دیگه ها... این ازون بله گفتن و خواستن و بعد نتونستن ها نیستا... دیگه گفتن و قبول کردن و بعد پشت مامان بابا قایم شدن نداره ها....نمیخوامونمیتونم و پشیمون شدن هم داره،درست... اما قیمت داره... این یکی بله هه ازون بله هاییه که هم خواستن و هم نخواستنش بها داره... برای خواستنش باید بها بدی، باید بجنگی، باید به همه وبیشتراز همه به خودت ثابت کنی که دل و دیده و مغز و فکر و عقلت با هم یه چیز میگن، همه شون یکی رو میخوان، هی تو روی هم نمی ایستند که دل هی پا بکوبه و میخوام میخوام کنه اما اون مغزه هی خودشو به اب و اتیش بزنه که نکن دل جون...این راهی که میری به ترکستان است( یا کردستان است، نمیدونم درستش رو) اینجا اون جاییه که اگه یه کوچولو درگیر بشی...اگر تعداد راه های جلوی پات از یکی بیشتر بشه اونوقته که دست و دلت با هم به بله گفتن نمیره...بگی هم همیشه شک و تردید از چی میشه ؟ چی میشه؟ یه گوشه از دلت بیتوته میکنه و دم به ثانیه دمار از روزگارت در میاره و عین این مامان بد اخلاقا تا تقی به توقی میخوره گردن میکشه که دیدی گفتم؟ دیدی گوش نکردی... از اون ور خوذتو که به زمین و زمان زدی....از پس عقل و هوش و دل هم که دسته جمعی بر اومدی...اون بله هه رو که گفتی دیگه افتادی تو جاده...جاده ای که انگار یه طرفه است رو به جلو...نه خروجی داره نه فرعی...توی خاکی هم که بزنی هی به یه امیدی فقط وقت از دستت میره چون هرچی هم که صبر کنی این مسابقه از اون مسابقه هاست که سوت پایان نداره...وقت اضافه هم نداره...گاهی حتی داور وکمک داور هم نداره بس که همه بازیکنن توی این جاده...بس که قواعد این بازی سخته و بلد بودنش هنر میخواد... خوشی داره ها...زیاد هم داره ...سر سبزی داره جاده اش...درخت و گل و بلبل هم داره...اما تا دلت بخواد کویر و خشکی و بی اب و علفی و گمراهی داره که هی یادت بیاد اونقدارا هم که فکر میکنی اسون نیست...که چشمت باید همه طرف رو بپاد...حواست باید به اونی باشه که کنارت نشسته...خوابت نبره که چشم باز کنی میبینی فرمون زندگی از دستت در رفته و تو موندی و یه مشت اهن پاره و یه یار زخمی که جون داشته باشه خودشو نجات بده دیگه به تو نمیرسه.... اره.... اینجوریاست این بله گفتنه که هی با عالم و ادم در میوفتی که برسی بهش اما دم دمای نزدیک شدنش دست و دلت با هم میلرزه... که بله رو که بگی....اون حلقه هه که برق بزنه توی انگشت نزدیک به قلبت که گاهی میشه حلقه ی اسارتت ، که عسل رو مزه مزه کنی به امید شیرین شدن دهنت دیگه راه برگشت نداره.... دور زدن نداره این جاده...دور هم که بزنی باید تاوان پس بدی....تاوان خلاف جهت برگشتنت رو.... اون شب اسمون صاف بود...صاف و سرد اینو قشنگ یادمه چون رسیده بودم خونه و یک عالمه مدت پشت پنجره ایستاده بودم اونقدر که بینی ام و لبهام از سرما یخ کرده بود اما دلم....دلم گرم بود از همون اولین لحظه ها بدون این که بدونم روزگار چه بازی رو باهام شروع کرده دلم گرم شده بود...همون دلی که تو چرخش همین روزگار و توی همین سالها از این بازی خیلی وقتها گرفت، خیلی وقتها شکست. اما کم نبود لحظه هایی هم که شاد بود، که خوش بود اون شب هیچی از سیاهی شب نفهمیدم... اول تاریکی که انتظار بود برای اونی که نمیدونستم یه رهگذره یا اومده بمونه و بعدش هم که صدایی بود که اروم بود، که ارامش میداد و من چقدر اون شبها دلم پر میزد برای همین ارامشه... اذان صبح فردای اون شب رو هم یادمه...بیداره بیدار بودم...بیداره بیدار بودیم که اذان رو گفتن و من تازه یادم اومد بعد از ساعتها نگاهی از پنجره بیرون بندازم و ببینم که تاریکی داره میره...اروم اروم... و دل من که اروم گرفته بود با صدای غریبه ای که اون لحظه انگار از هر اشنایی بهم نزدیک تر بود...بگذریم ازاینکه بعد هاچقدر دور و نزدیک شد و چقدر دلی رو که اون شب بعد از مدتها باهاش اروم گرفته بود لرزوند... گله ای نیست...اون لرزشها به تک تک لحظه های پر از مهربونی اش در صدای اذان اون شب رو خیلی خوب یادمه...نه فقط اذانش رو که تمام صدای اون شب رو که اشنایی اون غریبه با صدا شروع شد و با کلمه هایی که جادو میکرد ومن مست اون صدا بودم ... صدایی که بعدها مرهم لحظه های تنهایی بود و گاهی هم زخم میزد... گله ای نیست ، زخمهایی که زد به ارامشی که به جونم میریخت در مزه ی شادی اون شب هیچ وقت از زیر زبونم بیرون نرفت که از شبهای موندگار زندگیم بود که با کسی صبح میشد و حرفهایی که شادم میکرد و ادمی که نا خواسته انگار اومده بود که بمونه...که ذره ذره اعتمادی رو توی رگهام میریخت که مثل شراب مستم میکرد...ذره ذره...اروم اروم همون ادمی که بارها اون اعتماده رو نه ذره ذره که یکباره شکست و اما ....دلی که رفته باشه دیگه رفته بازهم گله ای نیست که اشکهایی که دراورد به شادی که میساخت در هوا که روشن شد وقت خداحافظی رسید...لحظه ی خداحافظی رو هم خوب یادمه...داشتم با خودم فکر میکردم که چند تا از شبهای زندگیم قراره با این ادمه صبح بشه؟ چند تا اذان دیگه کنار همیم؟ چند تا 21 اذر دیگه با هم سپری میکنیم وبه یاد اون شب، به یاد اون اولین شب لبخند میزنیم؟ بعد از اون شب اون ادمه همدم خیلی از شبهام بود...شریک خیلی از خواب هام بود و دلیل خیلی از بی خوابیهام پاییز ها پشت سر هم گذشتند...شبها صبح شدند...الله اکبر ها از گلدسته های مسجد به اسمون رفتند و اون ادمه توی خیلی از لحظه هام نبود و یادش اما همیشه کنارم بود...توی دلم بود و از اون شبی که اومد دیگه بیرون نرفت...مهمونی بود که صاحب خونه شده بود و خیال رفتن هم نداشت....که انگار اون خونه دیگه بدون وجود اون معنی نداشت...تپش نداشت...عشق نداشت... نمیدونم چی شد که یهویی اول بهار یاد اون پاییز اومد توی ذهنم اما هنوزم که هنوزه بعد از این سالها نمیدونم چند تا شب دیگه قراره کنار این غریبه ی موندگار سر شه، چند تا پاییز دیگه قراره بهار شه و قلبم تا کجا قراره به یادش و بخاطرش بتپه اما میدونم که سرنوشت نه شروع بازی رو اعلام کرد و نه معلومه کی و کجا و چه جوری قراره سوت اخر بازی روبزنه از دست روزگارم گله ای نیست که شیرینی اغاز غریبگی صاحب این دل به تلخی ندونستن اخر بازی این سرنوشت در هیچی ازت نمیپرسند...هیچی هم نمیگند و نمیدونم چه جوری انگار از ته دلت با خبر میشن و میذارن راحت گریه کنی و بعد اونقدر ارومند این بشرها...اونقدر بهتر از هم جنس های خودت درکت میکنند...اونقدر میدونند توی هر شرایطی چی باید بگند و چی کار کنند که ادم رسما شرمنده اینهمه خوب بودنشون میشه... بعد اینجوریه که من الان اون بغض و اشکه هم که تمام شده باز یه بغض و اشک دیگه داره میاد پایین که چقدر خوشحالی این همکارای گل رو کنارت داری و چه زندگی بی معنی میشه بدون این موجودات اروم دوست داشتنی
اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباببازی دیگهای براش بادکنک میخرم.
بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد میده.
بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.
بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی میتونن توی یه لحظه،
حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.
و مهمتر از همه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اون قدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده.
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
